تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
هستند . سپس با رطوبتى كه از آن آب بر دستهايش بود بر شكمش ماليد و گفت : هركس درون شكمش آتش داخل كند خداوند او را از رحمتش دور مىكند . سپس كلنگ را به دست گرفت و بدرون گودال فرورفت . آن حضرت با كلنگ ضربه مىزد و آب بيرون مىآمد . پس از مدتى از گودال خارج شد درحالىكه عرق بر پيشانيش نشسته بود . او عرق را از پيشانيش پاك كرد و بار ديگر كلنگ را گرفت و بدرون گودال رفت و دوباره شروع به كندن كرد و نفس‌نفس مىزد . پس ناگهان آب همچون خون از گردن بريدهء شتر فوران كرد و آن حضرت با شتاب از گودال بيرون آمد و گفت : شاهد باش كه اين صدقه است . پس دوات و كاغذ به من بده . من نيز به سرعت كاغذ و دوات براى آن حضرت آماده كردم . و وى نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم » ، اين صدقه‌اى است از سوى بندهء خدا على امير مؤمنان كه دو ضيعهء معروف را در چشمهء ابو نيزر و بغيبغه بر فقراى مدينه و در راه ماندگان وقف كرد تا روى خود را به وسيلهء آن دو از حرارت آتش در روز قيامت محفوظ نگهدارد . اين دو ضيعه فروخته و بخشيده نمىشوند تا آن را خداوند كه بهترين وارثان است به ارث برد . مگر آنكه حسن و حسين به اين دو نياز پيدا كنند . در اين صورت اين دو ضيعه از آنان خواهد بود و جز بر آن دو بر كس ديگرى روا نيست . محمد بن هشام گويد : حسين بدهكار بود . معاويه دويست هزار دينار براى او فرستاد تا در مقابل چشمهء ابو نيزر را از آن حضرت بستاند . اما او از فروش چشمه خوددارى كرد و فرمود : پدرم اين چشمه را صدقه قرار داد تا به وسيلهء آن روى خود را از آتش سوزان در امان دارد و من هرگز آن را در مقابل چيزى نمىفروشم . وى گويد : زبيريون گفتند : معاويه به مروان والى مدينه نامه‌اى نوشت و مضمون نامه آن بود كه مروان ام كلثوم دختر عبد الله بن جعفر را براى پسرش يزيد خواستگارى كند و هر صداق كه ام كلثوم مىخواهد بپذيرد . مروان نامهء معاويه را بر عبد الله خواند و عبد الله در پاسخ گفت : دايى او حسين در ينبع است و بدون نظرخواهى از حسين در اين‌باره اقدامى نخواهم كرد . بگذار تا حسين بيايد . مادر ام كلثوم زينب ، دختر على بن ابيطالب بود . چون حسين آمد عبد الله پيشنهاد معاويه را براى آن حضرت نقل كرد . پس حسين به نزد ام كلثوم رفت و گفت : اى دخترم ! پسر عموى تو قاسم بن محمد بن جعفر به تو سزاوارتر است و شايد تو خواهان صداق و مهريهء بيشترى باشى و من نيز بغيبغات را به تو بخشيدم . چون هر دو طرف براى خواستگارى آمدند . مروان از معاويه و قصد او براى برقرار كردن پيمان خويشاوندى و وحدت كلمه صحبت كرد و حسين نيز سخنانى گفت و ام كلثوم را به همسرى قاسم درآورد . مروان كه از اين امر ناخشنود شد گفت اى حسين حيله كردى ! آن حضرت فرمود : داستان خواستگارى ابو محمد حسن بن على از عايشه دختر عثمان بن عفان پيش آمد كه ما مىخواستيم او را براى حسن خواستگارى كنيم . اما تو او را به ازدواج عبد الله بن زبير