او نزديكتر از ديگران بود گفتوگو كرد و سپس گفت : رئيس داناى شما كيست ؟ مردم به على اشاره كردند و گفتند : اين مرد پسر عموى رسول خدا و داناى مردمان است و مردم از او مىآموزند . پس آن مرد برخاست و گفت : 1 . سخنم را بشنو . خدا تو را از جانب هدايتگرى راهنمايى كند و با علم خود بيمارى مرا درمان كن . 2 . سخن از دينى شنيدهام كه آن را محمد مهتر اين قوم آورده است . 3 . پس من از دين گمراهان و از پرستش بتها و شريكان خدا سر خوردهام 4 . پس مرا به مقصد راهنما باش و با راهنمايى به مسيرى روشن و هدايتگر ابرهاى شك را از من بزداى . 5 . خداوند تو را هدايت كناد ! اين آشفتگى را به ايمان جمع كن و مرا راهنما باشد كه تو در مجلس مشهورى . 6 . سنگهاى بيابان جهل نتواند ابرهاى شك كفرآميز را از دل من بزدايد مگر مارهاى صحرا . على و حاضران از شعر او در شگفت شدند و آن حضرت به او فرمود : خدا تو را خير دهد چه شعر استوارى خواندى . تو اهل كجايى ؟ گفت :
حضرموت ، پس على با شنيدن اين پاسخ خوشحال شد و اسلام را براى او تشريح كرد و او مسلمان شد . روزى على در حضور ما از آن مرد پرسيد ؟ آيا تو حضرموت را به خوبى مىشناسى ؟ مرد گفت : اگر من آنجا را نشناسم كس ديگرى غير از من آن را نخواهد شناخت . على پرسيد ؟ آيا احقاف را مىشناسى ؟ مرد گفت : گويا مىخواهى از قبر هود پرسش كنى ؟ على فرمود : خدا تو را خير دهد اشتباه نكردى . گفت : آرى مىشناسم . من روزى در عنفوان جوانى با چند تن از جوانان قبيله براى پيدا كردن قبر هود بيرون رفتيم و چند روزى در سرزمين احقاف گشتيم . مردى كه آن جايگاه را مىشناخت ما را همراهى مىكرد . ما به كوههاى سرخى رسيده بوديم كه در آن غارهاى زيادى بود آن مرد ما را به يكى از غارها برد . ما در آن غار رفتيم و مدتى در آنجا كاوش كرديم تا آنكه به دو سنگ رسيديم كه يكى از آنها روى ديگرى بود و در آن شكافى بود و آن مرد كه جثهاى لاغر و نحيف داشت از آن شكاف رد شد من نيز در آن داخل شدم و مردى را بر تختى ديدم كه پوستش بسيار گندمگون بود و صورتى دراز و ريش انبوهى داشت و همانجا بر تختش خشك شده بود . به طورى كه اگر به چيزى از بدن او دست مىزدى استخوانهايش را احساس مىكردى ، بدون آنكه تغيير كرده باشد . بر سر او نوشتهاى به عربى ديدم كه بر روى آن چنين نگاشته شده بود : من هود پيامبرم كه به خاطر كفر عاد بر آنان متأسف شدم و هيچ بازدارندهاى براى فرمان الهى وجود ندارد ، آنگاه على به ما فرمود : من همين مطلب را به همينگونه از رسول خدا نيز شنيدهام .
على در زمان عمر
آن حضرت در زمان خلافت عمر به زمين خود در ينبع ( ينبع النخل ) در نواحى مدينه آمده كار