تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
خواست از آمدن امتناع كند او را بكشند . سپاه مالك بن نويره را همراه با گروهى از بنى يربوع به نزد خالد آوردند . در داورى دربارهء آنان اختلاف درگرفت . در ميان سپاه خالد ابو قتاده حارث بن ربعى نيز حضور داشت و او از جمله كسانى بود كه گواهى داد اين عده اذان گفتند و نماز گذاردند . چون كار داورى دربارهء آنان به اختلاف گراييد خالد فرمان داد تا ايشان را در شبى سرد حبس كنند . آن‌گاه خالد به منادى فرمان داد تا بگويد : « ادفئوا اسرائكم » يعنى اسيران خود را گرم كنيد . مردم گمان كردند خالد به كشتن اين عده فرمان داده است . زيرا اين لفظ در زبان كنانه به معنى قتل بود . پس ضرار بن ازور مالك را كشت و مسلمانان دربارهء آنها اختلاف كردند . ابو قتاده گفت اين نتيجهء عمل تو است و خالد او را از اين گفته بازداشت . آن‌گاه خالد با ام تميم دختر منهال همسر مالك ازدواج كرد . و اين ام تميم زيبا بود . طبرى همچنين در تاريخش به سند خود نقل كرده است كه ابو بكر با سپاه خود شرط كرد كه چون دور خانه‌اى را محاصره كرديد اگر از آن صداى اذان نماز شنيديد ، از گرفتن اهل آن خانه اجتناب كنيد تا آنكه از ايشان دربارهء اعتراضشان بپرسيد . اما اگر صداى اذان نماز از خانه‌اى نشنيديد بر آنان حمله ببريد . از جمله كسانى كه بر مسلمانى مالك شهادت داد ابو قتاده حارث بن ربعى برادر بنى سلمه بود . پس از اين واقعه سوگند ياد كرد كه ديگر در هيچ جنگى خالد را همراهى نكند . او مىگفت چون شب فرارسيد آن قوم سلاح برگرفتند . پس ما گفتيم ما مسلمانيم . آنان نيز گفتند ما هم مسلمانيم . پرسيديم : پس چرا سلاح با خود حمل مىكنيد ؟ آنان نيز پرسيدند شما چرا سلاح با خود داريد ؟ ما به آنان گفتيم اگر شما چنان‌كه مىگوييد مسلمانيد پس سلاح خود را بر زمين بنهيد . آنان نيز سلاح بر زمين نهادند و نماز خوانديم و ايشان هم نماز گزاردند . خالد كشتن مالك را چنين توجيه كرد : مالك گفت دوست شما ( پيامبر ) را چنين نمىپنداشتم و چنين و چنان مىگفت : يا مالك مىگفت : او را دوست تو نمىپندارم . سپس خالد جلو آمد و با شمشير گردن مالك و همراهان او را جدا كرد . چون خبر اين واقعه به عمر بن خطاب رسيد دربارهء آن با ابو بكر گفت‌وگو كرد و گفت دشمن خدا ( خالد ) بر حق بر مرد مسلمانى تجاوز كرد و او را كشت و زن او را صاحب شد . خالد بن وليد نيز از بطاح برگشت و تا وارد مسجد شد درحالىكه قبايى دربر داشت كه بر آن زنگ آهن بود و عمامه‌اى بر سر داشت كه تحت الحنك آن را بازنكرده بود . در عمامه‌اش تيرهايى نهان بود . عمر به طرف او رفت و تيرها را از عمامهء او بيرون كشيد و آنها را خرد كرد و گفت آيا ريا مىكنى حال آنكه مرد مسلمانى را كشته‌اى و بر زنش دست انداخته‌اى . به خداى سوگند تو را سنگسار مىكنم . خالد هيچ نگفت و مىدانست كه ابو بكر هم نظرى مانند نظر عمر دارد پس به نزد ابو بكر رفت و بهانه‌هايى تراشيد و ابو بكر عذر و بهانهء او را پذيرفت پس خالد از نزد ابو بكر بيرون آمد و عمر در مسجد نشسته بود و گفت بيا
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 413 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين