عدهاى گفتند : مالك امروز دست بازداشت و گروه ديگرى گفتند : او امروز دست نگاه نداشت .
پس من گفتم : اى بىپدرها مرا واگذاريد پس در گفتن و دست گرفتن راهى نپوييدم .
و گفتم بدون ترس اموال خود را برگيريد و ناظرى نيست در آنچه فردا آورده مىشود .
به زودى قرار مىدهم خودم را در برابر آنچه از آن مىترسيد و امروز گرو مىنهم دستم را نزد شما بدانچه گفتم .
اگر جانشينى بدين كار تو انتخاب شود اطاعت مىكنيم و مىگوييم آيين همان دين محمد است .
چنانكه ملاحظه شد مالك زكات را به خاطر مدارا با قومش و نزديك شدن به آنها از ايشان نگرفت تا مگر دوباره كسى كه به جانشينى برگزيده مىشود اين مقام را به او بازگرداند . شريف مرتضى مىنويسد طبرى در تاريخش گفته است مالك قوم خود را از اجتماع براى ندادن زكات نهى كرد . سپس وى روايت طبرى را در اينباره نقل كرده است كه ما اين روايت را به صورت تمامتر به همراه برخى اختصارات از خود تاريخ طبرى ذكر مىكنيم . طبرى در تاريخش به سند خود روايت مىكند كه خالد بن وليد به بطاح وارد شد اما كسى را در آنجا نيافت و تنها مالك را ديد كه اموال مردم را جدا كرد و آنان را از اجتماع « 78 » منع مىكرد و مىگفت : اى بنى يربوع : همانا ما امراى خود را كه ما را به اين دين دعوت مىكردند نافرمانى كرديم و مردم را از آن بازداشتيم . پس رستگار نشديم و نجات نيافتيم و من در اين كار تأمل كردم و ديدم كه اسلام به غير از حيله و سياست مردمان به پيش مىرود و كارى است كه مردم آن را سياست نتوانند كرد پس بترسيد از دشمن با اين گروهى كه براى آنان ( از جانب خدا ) سياستگذارى مىشود . « 79 » به شهر و ديار خود بازگرديد و به اسلام ملحق شويد . بنابراين آنان به سوى خانمان خود برگشتند . مالك هم به طرف منزل خود رفت .
چون خالد به بطاح رسيد سپاهيان را گسيل داشت و مردم آنجا را به پذيرش اسلام دعوت كرد و دستور داد هركس كه اين دعوت را اجابت نمىكند به نزد او بياورند . و اگر كسى
هامش
( 78 ) . چنانكه در بالا از كتاب شافى نقل كرديم وى گفته بود كه مالك قومش را از اجتماع و ندادن زكات بازداشت .
اما اين عبارت به اين صورت در روايت طبرى نيست و گويا مرتضى خود چنين استنباط كرده است اما قول درست آن است كه مالك قومش را از اجتماع در يك مكان بازداشت و به آنان فرمان داد با اموال خود متفرق شوند كه مبادا سپاه گمان برد كه اينان قصد عصيان و جنگ دارند .
( 79 ) . منظور مالك آن بود كه مسئلهء اسلام مسألهاى الهى است و بدون سياست مردمان به پيش مىرود و خداوند تعالى اسباب پيروزى مسلمانان را فراهم مىسازد . ازاينرو مردم را از مخالفت و دشمنى با مسلمانان برحذر داشت چرا كه نمىتوان با گروهى كه خداوند برايشان سياستگذارى مىكند ، دشمنى كرد .