نوشته به مسئلهء جانشينى رسول خدا مربوط است . زيرا در اين موقعيت ، مسألهاى مهمتر از اين مسئله وجود نداشت و حاضران با سابقههاى ذهنى كه از جريان روز غدير و ماجراى گردآمدن بنى هاشم در نخستين روزهاى بعثت در مكه و بسيارى موارد ديگر داشتند ، بدون هيچ شك و ترديدى مىدانستند كه پيامبر در اين نوشته ، هرگز از على ( ع ) چشم نخواهد پوشيد . براساس همين اطلاع بود كه برخى از حاضران گفتند : بيمارى بر جان پيامبر چيره شده است . يا گفتند : آن حضرت هذيان مىگويد و كتاب خدا براى ما كافى است . درحالى كه آيا واقعا مىتوان پنداشت كه آنچه رسول خدا مىخواسته بنويسد با كتاب پروردگار اينان مخالفت داشته باشد ؟ !
چهاردهم : تمام اين توجيهات و تأويلات ناراست با مطالبى كه گفتيم رد مىشود و از ابن عباس نقل خواهيم كرد كه او وقتى اين حادثه را به ياد مىآورد به سختى مىگريست به طورى كه اشكهايش چون دانههاى مرواريد بر روى گونههايش مىغلتيد و مىگفت : « روز پنجشنبه و چه پنجشنبهاى ؟ ! و نيز مىگفت : فاجعهء بزرگ آن بود كه اجازه ندادند رسول خدا سخن خود را بنويسد . . . » ترديد نيست كه ابن عباس پى برده بود كه اين نوشته براى تأكيد ماجراى روز غدير است و از همينرو در هنگام يادآورى اين واقعه به شدت گريه مىكرد . و اگر در اين امر علتى ديگر بود ابن عباس براى چه مىگريست ؟ زيرا دين كامل بود و در قرآن از ذكر هيچ نكتهاى فروگذار نشده بود . جانشين پيامبر هم كه مشخص شده بود . پس چرا ابن عباس منقلب بود و به شدت مىگريست ؟ قسطلانى براى سخن ابن عباس ( در شرح روايت سوم ) توجيهى تراشيده است كه فساد آن را تبيين خواهيم كرد .
قسطلانى در شرح روايت سوم گفته است : از اين روايت دريافته مىشود كه كتابت واجب نبوده و پيامبر آن را به خاطر اختلاف حاضران در مجلس وانگذاشته است . زيرا خداوند فرموده است :
« بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ »
چنانكه پيامبر به خاطر مخالفت دشمنان و مخالفانش از تبليغ دست نكشيد . همچنين وى در چنين موقعيتى مأمور شد يهود را از جزيرة العرب و غير آن براند . قسطلانى گويد : سخن ابن عباس كه گفته است : « عظمت فاجعه در آن بود . . . » با گفتهء عمر معارضت ندارد . چرا كه عمر بدون شك از ابن عباس فقيهتر بود . زيرا اگر مراد پيامبر از نوشتن ، بيان احكام و رفع اختلافات بود ، عمر به خوبى اين نكته را از آيهء
« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ »
دريافته بود . آنگاه قسطلانى موارد ديگرى را مانند آنچه در شرح روايت نخستين بيان كرديم ، ذكر كرده است . در پاسخ به اين سخن قسطلانى مىگوييم .
الف . استدلال بر آنكه چون پيامبر به خاطر اختلاف حاضران از نوشتن صرفنظر كرد ، دانسته مىشود كه كتابت واجب نبوده ، نادرست است . بلكه ظاهر امر دلالت مىكند كه پيامبر چون فهميد نوشتن براى آنان فايدهاى دربر ندارد ، از آن صرفنظر كرد . زيرا در