درخواست عايشه براى بردن پيامبر به منزل خود و انگيزهء آن
شيخ مفيد مىنويسد : عايشه به نزد ام سلمه آمد و از وى درخواست كرد تا پيامبر را به اتاق او منتقل كند تا بدين وسيله ، پرستارى آن حضرت را بر عهده گيرد . ديگر همسران رسول خدا نيز از ام سلمه مىخواستند كه پيغمبر را به اتاق خود برند . پيامبر نيز با رفتن به منزل عايشه موافقت كرد و لذا او را به همان اتاقى كه عايشه در آن اسكان يافته بود ، منتقل كردند .
نمىتوان باور كرد كه اين خواسته تنها تقاضايى عادى بود و به منظور پرستارى از آن حضرت گفته شده است . بلكه براى كسانى كه صادقانه در اين نوع برخوردها مىانديشند ، هدف ديگرى در پشت اين درخواست نهفته و تلاش در اجراى خط مشيى است كه از آغاز تجهيز سپاه اسامه ترسيم شده بود . و نمىتوان اين درخواست را تنها به منظور پرستارى از پيغمبر تلقى كرد . آيا به راستى ام سلمه يا ميمونه در پرستارى از پيامبر فروگذار مىكردند ؟ و پرستارى از او چه معنايى داشت ؟ درحالىكه پيامبر دچار بيمارى سختى مانند فلج يا بيماريهاى مشابه آن همچون تب و غش نشده بود كه به مراقبت بيشترى نيازمند باشد . اگر دلسوزى عايشه انگيزهاى براى اظهار اين تقاضا بوده ، وى قطعا مىتوانسته است در خانهء ام سلمه كه چند قدمى هم با اتاقش بيشتر فاصله نداشته بماند . در آنهنگام پيامبر صاحب نه همسر بود و خانههاى همسران وى در فاصلهاى نزديك به يكديگر قرار داشت و آنها هريك مىتوانستند به نوبت در خانهء هركس كه مىخواستند به پرستارى از پيامبر بپردازند . از اين گذشته خانهء فاطمه نيز در جوار خانههاى همسران پيامبر بود و با اين حساب ممكن نبود كه فاطمه پيامبر را در شب يا روز به حالت بيمارى واگذارد . اخبار و روايات بسيارى نشان مىدهد كه على و فضل بن عباس ، به جز در موارد ضرورى ، همواره در خدمت پيامبر حضور داشتهاند . بنابراين ، تأمل در اين تقاضا و نيز ژرفنگرى در حوادث بعدى كه در جهان اسلام واقع شد ، ما را بدين نكته رهنمون مىكند كه اين تقاضا ، امرى ساده و عادى نبوده است و اگر عايشه پيامبر را به خانهء خود انتقال نمىداد ، طبعا آن حضرت هم پس از مرگ در آنجا دفن نمىشد و ابو بكر و عمر نيز در آنجا به خاك سپرده نمىشدند و از به خاكسپارى پسر پيامبر ، حسن ، در آن مكان هم جلوگيرى به عمل نمىآمد .
خروج پيامبر در حالت بيمارى براى نمازگزاردن با مردم
شيخ مفيد نوشته است : بيمارى پيامبر شدت يافته بود . پس بلال هنگام نماز صبح نزد پيامبر آمد و بانگ نماز برداشت . نداى او را به گوش پيامبر رسانيدند . آن حضرت فرمود : امروز كس ديگرى با مردم نماز بگزارد زيرا من به خود مشغول هستم . عايشه گفت : به ابو بكر خبر دهيد . حفصه گفت : عمر را آگاه كنيد . رسول خدا چون سخن آن دو را شنيد و حرص هريك