تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
عده‌اى ديگر از بساع بن عرفطه ياد كرده‌اند و طبق حكايت سيرهء حلبيه آن فرد عبد الله بن ام مكتوم بوده است . از ابن عبد البر ، حكايت كرده‌اند كه در اين‌باره مىگفت قول صواب آن است كه پيامبر در جنگ تبوك ، على را به جانشينى خود در مدينه گمارد . نگارنده گويد : چون خداوند به پيامبر آگاهى داد كه در اين جنگ ، هيچ پيشامدى رخ نخواهد داد آن حضرت هم على را به همراه خود نبرد . زيرا ماندن على در مدينه ، به خاطر خوفى كه از توطئهء منافقان و اعراب بىحيا مىرفت ، بااهميت‌تر جلوه مىكرد . و اين نكته‌اى است بس آشكار . ابن هشام گويد : چون منافقان از همراهى نكردن على با پيامبر آگاهى يافتند بر او طعنه زدند و گفتند : پيامبر چون ديد على در انجام فرمان تعلل مىورزد وى را با خود نبرد . وقتى منافقان چنين گفتند : على ( ع ) سلاح خود را برگرفت و به نزد رسول خدا آمد . پيامبر بر توده‌اى از ريگ نشسته بود . على عرض كرد : اى پيامبر ! منافقان چنين مىپندارند كه تو مرا در شهر واگذاشته‌اى تا از دست من در اين سفر آسوده شوى . پيامبر پاسخ داد : دروغ گفتند : من تو را به خاطر مراقبت از بازماندگانم با خود نبردم . پس بازگرد و در ميان خانوادهء خود و خانوادهء من باش . اى على آيا دوست ندارى نسبت به من منزلتى مانند منزلت هارون نسبت به موسى داشته باشى مگر آنكه پس از من پيغمبرى مبعوث نخواهد شد ؟ على در پى اين گفت‌وگو به مدينه بازگشت . شيخ مفيد در اين‌باره مىنويسد : روايات بسيارى است كه چون منافقان پى بردند كه رسول خدا على را به جانشينى خود در مدينه منصوب فرموده است بر او حسادت كردند و جانشينى او در شهر به نيابت از پيامبر بر ايشان بسيار سخت آمد و دانستند كه على به خوبى از مدينه مراقبت و پاسدارى مىكند و با وجود او ، دشمنان نمىتوانند در مدينه طمعى ببندند . اين امر باعث ناراحتى ايشان شد و آنان به خاطر انديشه‌هاى پليدى كه در سر داشتند و مىخواستند در غياب پيامبر در آنجا مفسده‌اى برپا كنند سعى مىكردند على را به هر نحو با پيامبر روانه كنند . و بدين وسيله شهر را از وجود نگهبانى بينا و بيم‌افكن در دل دشمنان ، خالى كنند . و بر آن حضرت به خاطر آنكه از رنج و تعب سفر دور است و در ميان خانواده‌اش ماندگار شده است و حال آنكه عده‌اى رنج سخت سفر را بر جان خود هموار مىكنند ، غبطه خورده و بر او طعنه مىزدند و مىگفتند پيامبر على را از روى بزرگداشت به جانشينى خود نگمارد بلكه مىخواست او را سبك كند و ازاين‌رو او را در مدينه واگذاشت . آنان با اين سخنان بيهوده ، با آنكه خود حقيقت را مىدانستند على را در معرض بهتان قرار دادند . چون ياوه‌گوييهاى آنان به گوش على رسيد ، در مقام تكذيب سخنان آنها برآمد و به پيامبر پيوست و سخن منافقان را دربارهء خود براى آن حضرت بازگو كرد و پيغمبر بر او فرمود : اى برادرم به جاى خودت بازگرد زيرا كار مدينه جز با دست من يا تو قوام نمىگيرد . پس تو جانشين