آوردم و به يقين رسيدم ، از روى نفاق و شك ننوشتهام . پيامبر از او پرسيد : انگيزهء تو بر اين كار چه بوده است ؟ گفت : خانوادهء من در مكه زندگى مىكنند و من جز آنان قوم و خويش ديگرى در آن شهر ندارم . ترسيدم خطرى متوجه حال آنها شود و خواستم با اين نامه جان خانوادهام را از گزند مشركان در امان دارم و منتى بر آنان داشته باشم . عمر گفت : اى پيامبر ! دستور بده تا او را بكشم . اين مرد منافق است . اما رسول خدا نپذيرفت و گفت : اين مرد از كسانى است كه با ما در جنگ بدر شركت داشته او را از مسجد بيرون برانيد . مردم نيز با پسگردنى او را از مسجد مىراندند و حاطب به پيامبر مىنگريست تا شايد دل آن حضرت را به رقت درآورد .
پس پيامبر دستور داد تا او را بازگردانند و به او گفت : تو را عفو كردم و از گناهت درگذشتم .
از پروردگارت استغفار كن و پس از اين چنين خطاهايى مكن .
شيخ مفيد مىنويسد : اين منقبت نيز به مناقبى كه قبلا براى على ( ع ) ذكر كرديم ، ملحق مىشود . نكتهء مهم در اين فضيلت آن است كه انديشه رسول خدا در ورود به مكه به صورت ناگهانى و غافلگيركننده به وسيلهء تدبير على ( ع ) عملى شد . پيامبر در گرفتن نامه از آن زن جز به امير المؤمنين به اصحاب ديگر خود اعتماد نكرد و جز او كس ديگرى را دلسوزتر بر اين امر نيافت و بر غير على در اين كار تكيه نكرد . و على ( ع ) را عهدهدار بر طرف كردن اين پيشامد مهم كرد . پيامبر به واسطهء وجود على به مراد خود رسيد و نقشهء خود را سروسامان بخشيد و كار مسلمانان به اصلاح گراييده در روانه كردن زبير با امير المؤمنين فضيلتى قابل توجه براى زبير ديده نمىشود . زيرا وى در اين مأموريت امر مهمى را عهدهدار نشد و با رفتن خود مشكلى را حل نكرد . پيامبر تنها از اين جهت زبير را روانه ساخت كه او هم از بنى هاشم بود زيرا مادرش ، صفيه ، دختر عبد المطلب بود و زبير نيز از شجاعت بهرهاى بسيار داشت . زبير به فرمان على گردن مىنهاد . وى در آن مأموريت سخنى گفت كه صواب نبود و امير المؤمنين با تدبير خود آن را جبران كرد . قصد ما از بيان اين ماجرا ، اختصاص فضيلتى براى على بود كه ديگران در اين فضيلت با او مشاركت نداشته و يا حتى فضيلتى برابر يا نزديك به آن براى خود كسب نكردهاند .
از جمله كسانى كه در راه پيامبر را ملاقات كردند پسر عمو و برادر رضاعيش ، ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب و پسر عمهاش ، عاتكه دختر عبد المطلب ، يعنى عبد الله بن اميه فخر وصى برادر ام سلمه بودند . آن دو از پيامبر اجازه گرفتند ولى آن حضرت از ايشان دورى كرد . ام سلمه با آن روش بديع و ظريف خود ميان آنها وساطت كرد و گفت :
اى رسول خدا اينها پسر عمو و پسر عمه و داماد تواند ؟ پاسخ داد : مرا با اينها كارى نيست .
زيرا پسر عمويم مرا هتك آبرو كرده ( زيرا وى رسول خدا را هجو مىكرد ) اما پسر عمه همان كسى است كه در مكه به من آن سخن را گفت . وى به پيامبر گفته بود : به خدا به تو
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 322
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٣٢٢