صرفنظر كند يا در اجراى آن تعلل ورزد و در نتيجه به هدف خود دست نيابد . ولى توفيق الهى با نظر على ( ع ) قرين شد و آن حضرت در برخورد با ابو سفيان چنان تدبيرى انديشيد كه بر خواستههاى پيامبر از فتح مكه جامهء عمل پوشانيد .
شيخ مفيد همچنين نوشته است : بناى رسول خدا آن بود كه پنهانى وارد مكه شود . اما حاطب بن ابى بلتعه كه از اين كار آگاه شده بود نامهاى به مكيان نوشت و آنان را از طرحى كه رسول خدا براى فتح مكه تدارك ديده بود باخبر ساخت . وى آن نامه را به زنى سياه كه مردم در مدينه از او استمتاع مىجستند سپرد . و با او شرط كرده بود كه آن نامه را به دست مكيانى كه نام آنها را به آن زن گفته بود برساند . حاطب به اين زن دستور داده بود تا از غير راه اصلى به مكه رود . بر پيامبر وحى نازل شد و به اين وسيله آن حضرت از اين توطئه آگاه شد . پيامبر ، على را خواست و به او گفت : يكى از ياران من نامهاى به اهل مكه نوشته و آنان را از نقشهء ما آگاه كرده است . آن نامه در اختيار زنى سياهپوست است كه از غير راه اصلى به طرف مكه حركت مىكند . پس شمشيرت را بردار و به دنبال آن زن روانه شو ، نامه را از او بگير و او را بازجويى كن و به نزد من بياور . همچنين پيامبر ، زبير بن عوام را خواست و به او گفت : تو هم با على بن ابيطالب همراه شو و از همان مسير برو . سپس على و زبير هر دو با هم رفتند و در غير راه اصلى آن زن را پيدا كردند . زبير به سوى او سبقت گرفت و از وى دربارهء نامهاى كه با خود داشت پرسش كرد . اما آن زن از وجود نامه اظهار بىخبرى كرد و سوگند خورد كه چيزى همراه ندارد و گريست . زبير گفت : اى ابو الحسن ! گمان نمىكنم نامهاى همراه او باشد . بيا با هم نزد رسول خدا رويم و بىگناهى اين زن را به گوش وى برسانيم .
امير المؤمنين به زبير گفت : رسول خدا به من گفت نامهاى نزد اين زن است و از من خواسته است آن را از او بستانم آنگاه تو مىگويى اين زن نامهاى همراه ندارد ؟ ! سپس شمشيرش را كشيد و به سوى آن زن رفت و گفت : بدان كه اگر نامه را بيرون نياورى به خدا سوگند پوشش تو را برمىدارم و گردنت را مىزنم . زن گفت : حال كه چارهاى نيست پس رويت را از من بگردان . حضرت روى خود را از آن زن گردانيد و او هم مقنعهء خود را گشود و نامهاى را كه در موهايش نهان كرده بود بيرون آورد و به على داد . آن حضرت نامه را گرفت و آن را براى پيغمبر آورد . پيامبر دستور داد مردم را براى اقامهء نماز جماعت به مسجد فراخوانند .
مردم در مسجد گرد آمدند . آنگاه پيامبر بر فراز منبر آمد و نامه را به دستش گرفت و گفت :
مردى از ميان شما نامهاى به مكيان نوشته و آنان را از تصميم ما آگاه كرده است . پس نويسندهء نامه خود بايستد و گرنه وحى او را رسوا خواهد كرد . هيچكس نايستاد . پس پيامبر بار ديگر سخنان خود را تكرار كرد . حاطب بلند شد و همچون شاخهء درختى در وزش باد ، مىلرزيد . او گفت : اى رسول خدا نويسندهء اين نامه منم . من اين نامه را ، پس از آنكه اسلام
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 321
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٣٢١