تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
صبح شد على ( ع ) درحالىكه بر شترش سوار بود به نزديك چادر پيغمبر رسيد و در آنجا فرود آمد . وى از درد چشم رنج مىبرد و چشمانش از درد باد كرده بود . پيغمبر از او پرسيد : تو را چه مىشود ؟ گفت چشمانم درد مىكند . پيامبر به او فرمود : نزديك من آى . سپس در دو چشم على از آب دهان خود ريخت و درد چشمان او تسكين يافت . چون وى مهياى رفتن شد رسول خدا رايت سپاه را به على داد . على با گرفتن رايت رهسپار ميدان شد . بر دوش على پارچه‌اى ارغوانى رنگ انداخته بودند و ريشه‌هاى پارچه بيرون بود . على به سوى خيبر آمد . مرحب صاحب دژ نيز درحالىكه كلاهخودى به سر داشت و بردى يمانى به رنگ سرخ بر تن كرده بود و سنگى كه درون آن را خالى كرده بود همچون تخم‌مرغى بر سر گذارده بود . وى اين اشعار را مىخواند : خيبريان مىدانند كه من مرحب و مردى شوكتمند و پهلوانى كارآزموده‌ام . پس على هم خواند : من همانم كه مادرم نام مرا حيدر ( شير ) گذاشت . امروز با شمشير پيمانهء شما را با سندره ( نوعى پيمانه ) وفا خواهم كرد . من چون شير بيشه‌اى هستم كه سخت هجوم مىآورد . سپس دو ضربت در ميان آنان ردوبدل شد . پس على ضربتى بر سر مرحب زد و سنگ و كلاهخود سر مرحب را درهم شكافت و شمشير در آرواره‌هاى مرحب فرونشست و آن‌گاه خيبر فتح شد . در سيرهء حلبيه آمده است : مرحب در آن شب خواب ديد كه شيرى او را دريده است و على ( ع ) با خواندن اين شعر خاطرهء آن خواب را براى مرحب تداعى كرد . من همانم كه مادرم مرا حيدر ( شير ) ناميد . من همچون شيرى در بيشه‌ها هستم و سخت حمله مىكنم . همچنين در سيره حلبيه در روايتى نقل شده است كه پيامبر زره آهنين خود را دربر على كرد و شمشير ذو الفقار را در وسط آن بست و رايت را به على سپرد و او را به طرف دژ فرستاد . ساكنان دژ به طرف على حمله آوردند . نخستين كس از آنان ، حارث برادر مرحب بود كه در شجاعت بسيار ، نزد همه معروفيت داشت مسلمانان از مقابل او گريختند و تنها على ايستادگى كرد . آن دو با هم به جنگ پرداختند و على او را كشت . يهوديان با ديدن اين صحنه به سوى قلعهء خود گريختند . در همين كتاب نيز آمده است : مرحب وقتى ديد كه برادرش كشته شد به سرعت و با سلاح از دژ بيرون آمد . مرحب در آن روز دو زره به تن كرده و دو شمشير با خود آورده و دو عمامه بر سر بسته بود . بر بالاى اين دو عمامه يك كلاهخود و يك سنگ كه به اندازهء تخم‌مرغى آن را سوراخ كرده قرار داده بود و نيزه‌اى داشت كه سر آن به سه شبر مىرسيد . مرحب در آن روز رجزى را كه نقل كرديم ، مىخواند . وى مىنويسد : روايت شده است كه على ضربتى بر مرحب فرود آورد . او سپر خود را در مقابل ضربهء آن حضرت گرفت ولى شمشير برندهء على سپر او را دريد و كلاهخود و سنگى كه زير كلاهخود