چشم على از آب دهان خود ريخت و به او فرمود : اين رايت را بگير و آنقدر پيشرو كه خداوند فتح را براى تو مقرر كند . سلمه گفت : على بيرون رفت و هروله مىكرد . من در پشت سر او بودم و قدم در جاى پاى او مىنهادم . على تا آنجا پيش رفت كه رايت خود را در سنگ پى دژ فروبرد . يكى از يهوديان كه بر فراز دژ بود او را ديد و پرسيد : تو كيستى ؟ گفت :
على بن ابيطالب سلمه گويد : يهودى گفت : قسم به تورات برتر شديد و غلبه كرديد . يا بنابر گفتهء سلمه : على ( ع ) تا زمانىكه فتح الهى نصيب او نشده بود ، از ميدان نبرد عقب ننشست .
ابو نعيم اصفهانى همين روايت را از سلمة بن اكوع نقل كرده است . حاكم در مستدرك نيز اين روايت را از سلمة بن عمرو بن اكوع نقل كرده و گفته است : پيامبر ، ابو بكر را به سوى برخى از دژهاى خيبر روانه كرد . ابو بكر با آنان جنگيد اما موفقيتى به دست نياورد . وى همچنين از ابو ليلى از على ( ع ) نقل مىكند كه فرمود : آيا در خيبر با ما نبودى ؟ گفت : آرى به خدا با شما بودم . فرمود : رسول خدا ابو بكر را به سوى خيبر گسيل كرد وى با عدهاى به جنگ يهوديان رفت اما همگى گريخته بازآمدند . . . اين حديثى صحيح الاسناد است ولى نجارى و مسلم آن را در كتابهاى خود نقل نكردهاند . ذهبى در تلخيص المستدرك مىنويسد :
اين حديث صحيح است . اما فقط به همين بسنده كرده است .
حاكم در مستدرك گويد : ابو العباس محمد بن احمد محبوبى در مرو از سعيد بن مسعود از عبد الله بن موسى از نعيم بن حكيم از ابو موسى حنفى از على ( ع ) نقل كرده كه گفت : پيامبر به جانب خيبر رهسپار شد . آن حضرت عمر را به همراه عدهاى به شهر يا دژ يهوديان فرستاد .
اين سپاه با يهوديان نبرد كردند اما چيزى نگذشته بود كه عمر با سپاهش از ميدان گريخته بازگشتند . اصحابش او را سرزنش مىكردند و او اصحابش را . . .
حاكم گويد : اين حديث صحيح الاسناد است ولى مسلم و بخارى آن را ذكر نكردهاند .
ذهبى در تلخيص المستدرك اين حديث را صحيح دانسته و چيزى بر آن نيفزوده است . حاكم همچنين نقل مىكند كه پيامبر رايت را در روز خيبر به عمر سپرد . عمر رفت و شكست خورده بازگشت . درحالىكه او اصحابش را سرزنش مىكرد و اصحابش او را حاكم گويد :
اين حديث بنابر شرط مسلم صحيح است ولى نجارى و مسلم آن را ذكر نكردهاند . در مستدرك از جابر بن عبد الله نقل شده است : در روز خيبر وقتى پيامبر مردى را به جنگ فرستاد ، او شكست خورد . سپس پيامبر فرمود : فردا مردى را روانهء ميدان مىكنم كه به خدا و رسولش دوستى مىورزد و آنان نيز او را دوست مىدارند . او به ميدان جنگ پشت نمىكند و خداوند باب پيروزى را به دستان اين مرد بر ما مىگشايد . مردم در اشتياق ديدن اين مرد بودند . على در آن روز از درد چشم رنج مىبرد . رسول خدا به او گفت : حركت كن . على گفت : جايى را نمىبينم . پيامبر در چشم او آب دهان ريخت و رايت سپاه را به او سپرد . على
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 298
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٩٨