تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
ابو بكر گفت : پس آنها را در مقابل بهاى آنها به تو فروختم . سپس به على فرمان داد تا شتران را بگيرد پيامبر به على سفارش كرد آنچه را در ذمه‌اش دارد حفظ و امانت او را ادا كند زيرا قريش در زمان جاهليت محمد او را محمد امين مىخواندند و اموال خود را نزد او به امانت مىنهادند . همچنين هركس در فصل حج به مكه مىآمد ، اموال خود را به محمد مىداد تا نگهدارد . وقتى هم آن حضرت به رسالت مبعوث شد اين وضع ادامه داشت . لذا به على دستور داد جارچى را مأمور كند تا در ابطح هر صبح و شام بانگ دهد كه هركس نزد محمد امانتى دارد بيايد آن را تحويل بگيرد . و نيز پيامبر به او فرمود : من تو را حافظ بر فاطمه قرار داده‌ام و خدا را نيز بر شما دو تن حافظ گردانيده‌ام . و به على فرمان داد تا شترانى براى خود و فواطم و هركس از بنى هاشم و غير آنان كه مىخواهند با او به مدينه هجرت كنند ، بخرد . و به او فرمود : وقتى همهء آنچه را به تو گفتم به انجام رسانيدى سريعا به سوى خدا و رسول او هجرت كن و منتظر نامه‌اى از سوى من باش و پس از رسيدن نامه درنگ مكن . رسول خدا سه شب در آن غار به سر برد و آن‌گاه به طرف مدينه روانه شد . تا آنكه به نزديك آن شهر رسيد و در خانهء بنى عمرو بن عوف در قبا مسكن گزيد . ابو بكر مىخواست به مدينه قدم گذارد اما پيامبر گفت : من حالا به مدينه داخل نمىشوم تا عموزاده و دخترم يعنى على و فاطمه به من ملحق شوند . سپس نامه‌اى به على نگاشت و آن را به ابو واقد ليثى سپرد تا به على بسپارد . على نيز در اين مدت سفارشهاى پيغمبر را به انجام رسانيده و امانتها را به صاحبانشان بازپس داده بود . چون نامهء پيامبر به دست او رسيد شترانى خريد و آمادهء خروج از مكه شد . وى به كسانى كه مىخواستند از مكه هجرت كنند ولى وضع مالى مساعدى نداشتند دستور داد همگى شبانه به طرف ذى طوى حركت كنند .

هجرت على به مدينه

على با فواطم خارج شد . اين فواطم عبارت بودند از : فاطمه دخت رسول خدا ، مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم ، فاطمه دختر زبير بن عبد المطلب كه برخى فاطمه دختر حمزة بن عبد المطلب را نيز افزوده‌اند . در اين سفر ايمن بن ام ايمن غلام رسول خدا و ابو واقد ليثى رسانندهء نامهء پيامبر به على ، او را همراهى كردند . شيخ طوسى در پايان روايت سابق گفته است : ابو واقد شتران را به سرعت مىراند . على به او گفت : ابو واقد ! اندكى با زنان مدارا كن آنها ضعيف و ناتوانند . ابو واقد پاسخ داد : من بيم دارم مشركان بر ما دست يابند . على گفت : بر خود آسان گير . سپس خودش عنان شتران را گرفت و به نرمى آنان را به جلو مىبرد و مىگفت : جز خدا هيچ نيست پس گمان خود را از ميان ببر / كه پروردگارم تو را از آنچه بيم دارى