تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
بستگان محمد با گرفتن ديه از گرفتن انتقام از كشندگان محمد دست بشويند . تفضيل اين واقعه در جلد اول سيره نبويّه بيان شد و در اينجا تنها پاره‌اى از اخبارى را كه در آنجا نقل كرده‌ايم متذكر مىشويم . هرچند ممكن است برخى از موارد نيز تكرارى باشد . همچنين در اينجا بعضى از مطالب گفته‌شده را نقل مىكنيم . شيخ طوسى در امالى و عده‌اى ديگر روايت كرده‌اند كه وقتى آزار مشركان مكه بر مسلمانان فزونى يافت پيامبر به آنان اجازهء هجرت به مدينه داد و آنان نيز به طرف مدينه حركت كردند . مشركان وقتى متوجه اين امر شدند در دار الندوه اجتماع كردند و دربارهء كار رسول خدا به مذاكره با يكديگر پرداختند . عاص بن وائل و اميّة بن خلف پيشنهاد كردند : بايد بر او بنايى بسازيم و او را در آنجا حبس كنيم تا بميرد . اما رئيس آنان گفت اگر چنين بكنيد دوستان هم‌پيمان او در مراسم ( فصل حج ) و ماه‌هاى حرام به مكه مىآيند و او را از دستهاى شما نجات مىدهند . عتبه و ابو سفيان گفتند : بايد شترى قوى ببريم و محمد را بر آن ببنديم . سپس با نوك نيزه آن شتر را رم دهيم تا محمد را پاره‌پاره كند . ابو جهل گفت : من نظريهء خوبى دارم و آن اين است كه هركس به سوى قبايل ده‌گانهء خود رود و از هر قبيله دليرمردى را برگزيند . سپس آنها را به شمشيرهاى تيز و آهيخته مسلح كنيد تا چون شب فرارسيد بر سر ابن ابى كبشه ريخته او را بكشند و خون او در همهء قبايل قريش پخش شود و بدين‌وسيله بنى هاشم و بنى عبد المطلب نتوانند با قريش در جنگ شوند و به گرفتن ديه رضايت دهند . رئيس آنان گفت : درست گفتى اى ابو حكم اين رأى خوبى است و بايد بدان پرداخت و مراقب باشيد دربارهء آن سخنى نگوييد . اما وحى پيامبر را از حيلهء قريش مطلع كرد . خداوند در اين‌باره فرمايد :
« وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ . . . »
« 41 » آن‌گاه رسول خدا على را فراخواند و او را از اين ماجرا آگاه كرد و گفت : خداوند به من وحى كرد كه امشب خانهء قوم را ترك گويم و به سوى غار ثور روانه شوم و از تو مىخواهم امشب در رختخواب من بخوابى تا بدين‌وسيله آنان از قصد من باخبر نشوند و بايد جامهء حضرمى ( گويند آن حضرت جامهء حضرمى داشته كه رنگ آن زرد يا سرخ بوده و در آن مىخفته است ) مرا به تن كنى . آن‌گاه پيامبر على را به سينه‌اش چسبانيد و گريست و نوحه سر داد و على نيز به خاطر جدايى از رسول خدا گريه كرد . در اسد الغابه از ابن اسحاق نقل شده است كه گفت : پيامبر منتظر آن بود كه وحى براى او اجازهء هجرت به مدينه را صادر كند . تا آنكه قريش اجتماع كردند و دربارهء پيامبر دسيسه چيدند . پيغمبر از اين امر آگاه شد و على بن ابيطالب را فراخواند و به او دستور داد تا در جايش بخوابد و جامهء سبز رنگ پيغمبر را دربر كند . على نيز چنين كرد . سپس رسول خدا در
هامش
( 41 ) . آيهء 30 سورهء انفال .