مشركان مىپنداشتند محمد نرفته است تا هنگاميكه سپيده بر زد گويى / در شب رخسار آنها به سپيدى مىزد براى گرفتن صاحب بستر حمله كردند و ناگهان روبهرو شدند / با غير كسى كه زيانكاران در پى او بودند پس به خاطر آنچه ديدند بازگشتند / و شير خدا را مشاهده كردند و در آن لحظه واماندند سپس شيخ طوسى در خاتمهء روايت سابق گويد : رسول خدا به ابو بكر و هند بن ابو هاله فرمان داد تا در مكانى كه قبلا به آنها گفته بود حاضر شوند و خود در كنار على درنگ كرد ، و به وى وصيت كرد و او را به مقاومت و پايدارى خواند . تا آنكه نماز مغرب و عشاء را گزارد و در تاريكى آخر شب از خانه خارج شد .
و در اينحال مراقبان قريش خانهء او را به محاصره درآورده و منتظر بودند شب به نيمه برسد تا كار خود را به انجام رسانند پيغمبر به ابو بكر و هند رسيد آن دو برخاستند و با پيامبر روانه شدند تا به غارى رسيدند ، ابو بكر و پيامبر به درون غار قدم نهادند و هند به خاطر دستور پيامبر ، به مكه بازگشت .
پس چون تاريكى كامل برقرار شد و رفت و آمد مردم كاستى يافت ، جنگجويان بر على حمله بردند و به او سنگ پرتاب كردند آنها ترديد نكردند كسى كه در بستر خفته است ، پيامبر نيست .
تا آنكه صبح نزديك شد و آنان بر على حمله بردند .
در آن روزگار خانههاى مكه فاقد در بود . على ديد آنان با شمشيرهاى برهنه به سوى او يورش آوردهاند . پيشاپيش مشركان خالد بن وليد را ديد . على پنجه در پنجهء او انداخت و خالد چون دوشيزگان گريخت و مانند شتران بانگ برداشت . آنگاه على دست برد و شمشير خالد را گرفت و با آنان تندى كرد .
مشركان از مقابل او مانند رمه مىگريختند تا آنكه به پشت خانه رسيدند و به ناگهان على را ديدند و گفتند او على است . آنها گفتند : ما قصد جان تو را نداشتيم . اما رفيقت ( پيغمبر ) چه كرد ؟
على جواب داد : من نمىدانم او كجاست . على زمانى آنان را معطل كرد تا پاسى از شب گذشت و آنگاه خود با هند بن ابو هاله به طرف غارى كه پيامبر و ابو بكر در آن جاى گرفته بودند رفت .
رسول خدا در آنجا به هند دستور داد تا براى او و همراهش دو شتر بخرد . ابو بكر گفتند :
من دو شتر براى خود و براى تو تدارك ديدهام . اما وى فرمود من جز با پرداخت بهاى آن هيچيك از آنها را نمىگيرم .
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٠٠