در حق رستم و سهراب و اسفنديار و كاووس و زال و غير ايشان و خوانندگان را بر مربّعات اسواق [ چهارسوها ] ممكّن كردند تا مىخوانند تا ردّ باشد بر شجاعت و فضل امير المؤمنين و هنوز اين بدعت باقى مانده است كه به اتفاق امّت مصطفى ، مدح گبركان خواندن بدعت و ضلالت است . » « 1 »
در برابر علاقهء شيخ حسن به تاريخ ائمه ، گرايش مردم آن روزگار به قصهخوانى ، اعم از شاهنامهخوانى و ويس و رامين و وامق و عذرا ، سبب شده تا وى در بخشى از قسمت آغازين كتاب ، به اين قبيل قصهخوانى بتازد . وى اين قصهها را به دليل آن كه اولا متعلق به گبركان و ثانيا از اساس دروغ است ، باطل شمرده و اصرار دارد كه بايد تاريخ واقعى را خواند . نكتهاى كه وى مورد توجه قرار داده آن كه ، اگر هدف از خواندن اين قبيل قصهها ، پارسى خوانى است ، مىتوان اشعارى كه به پارسى در ستايش پيامبر و امامان سروده شده خواند .
اى پسر قصهء مجاز مخوان * الحذر الحذر ز خواندن آن
چند خوانى كتاب شهنامه * ياد كن زود زين گنهنامه
چند ازين ذكر وامق و عذرا * ياد كن نيز خالق خود را
چند خوانى تو ويس و رامين را * قصهء فاسقان بىدين را
چند گويى حديث ز رستم زال * لعب و بيهوده دروغ محال
ذكر گبران و اهل استوران * چند خوانى تو بر مسلمانان . . .
گه مرادست پارسى خوانت * تا بود انس و راحت جانت
هست اخبار مصطفاى امين * همچنان عزّ و مرتضاى گزين
وى در انتهاى كتاب ، باز اشاراتى به نگارش تاريخ ائمه و پرهيز از قصهسرايى و مديحهگوييهاى بىپايه دارد . ابتدا نقل مىكند كه در خواب كسى را ديده كه خضر يا امام زمان عليه السلام بوده و كار وى را تأييد كرده است . در نهايت از داستانسراييهاى دروغين و شاعرانى كه در خدمت شاهان بوده و در ستايش ملاحده و سلاجقه شعرى مىسرودهاند ، سرزنش مىكند :
تاريخ بسى به نظم گفتست * با طبع هر آن كسى كه حقّست
خسرو شيرين و ويس و رامين * گفتند سخنوران پيشين
زين نوع فسانهاى بسيار * گفتند بسان درّ شهوار
بعضى شعراى نظمپيراى * در بوتهء طبع نفس بالاى
هامش
( 1 ) نقض ، ص 67