تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
شاعرى نيست بلكه « متكلم » است ، مطلبى كه با توجه به رسالهء معرفت‌نامه آورده ، كاملا روشن است . وى ذيل عنوان « ذكر افضل المتكلمين مولانا حسن كاشى رحمه الله » مىنويسد : از جمله مادحان حضرت شاه ولايت پناه امير المؤمنين و امام المتقين و يعسوب الدين اسد الله الغالب ابى الحسن على بن ابى طالب - كرّم الله وجهه - بود و هيچ كس به متانت و لطافت او سخن نگفته است . مرد دانشمند و فاضل بوده است . اصل او از كاشان است اما در خطهء آمل متولد شده و آنجا نشو و نما يافته چنان كه مىگويد :
مسكن كاشى اگر در خطّهء آمل بود * ليكن از جد و پدر نسبت به كاشان مىبرد
گويند كه مولانا حسن ، بعد از زيارت كعبهء معظّمه - شرّفها الله - و حرم حضرت رسالت - عليه الصلاة و السلام - به عزم زيارت امير المؤمنين على بن ابى طالب - عليه السلام - به ديار عراق عرب افتاده و به عتبه‌بوسى آن آستانهء شريف مشرّف شد و اين منقبت بر روضهء مطهرهء منوّره بخواند :
اى ز به دو آفرينش پيشواى اهل دين * وى ز عزّت مادح بازوى تو روح الامين
در آن شب حضرت شاه ولايت پناه را به خواب ديد كه عذر خواهى او مىكند كه اى كاشى ! از راه دور و دراز آمده‌اى و تو را دو حق است بر ما . يكى حق ميهمانى و يكى حق صلهء شعر . اكنون بايد كه به بصره شوى و آنجا بازرگانى است كه او را مسعود بن افلح گويند . از ما سلامش رسانى و گويى كه در سفر عمان ، در اين سال در آب كشتى تو غرق خواست شدن . به يك هزار دينار بر ما نذر كردى و ما مدد كرديم و كشتى و اموال تو را به سلامت به ساحل رسانيديم . اكنون از عهدهء آن بدرآى . و از خواجهء بازرگان زر بستان . كاشى به بصره آمد و آن خواجه را پيدا ساخت و پيغام امير المؤمنين على با بازرگان رسانيد . بازرگان از شادى چون گل بشكفت و سوگند خورد كه من اين حال به هيچ آفريده نگفته‌ام و فى الحال زر تسليم مولانا حسن كرد و خلعتى بر آن مزيد ساخت و شكرانهء آن كه فريادرس شاه ولايت شده ، دعوتى مستوفا جهت صالحان و فقراى شهر بداد . و مولانا حسن در عهد شباب مرد نيكو صورت و سيرت و خداترس و متّقى بوده و غير از مناقب چيزى نگفتى و به مدح ملوك اشتغال نكردى و قصايد او در مناقب شهرتى دارد . وفات مولانا حسن معلوم نبوده كه