تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
در قيامت به تو دهد يكسر * نزد كافر دهد عذاب سقر
گر بود ظلم از تو بر كافر * داد بستاند از تو داد آور
گر كنى بر جهود و گبر ستم * نيز بر كافرى به نيم درم
ايزد آن چيز بر تو نگذارد * بر تو آن حق او نگه دارد
بازگيرد ز مال تو دادار * هم به دنيا برو كند ايثار
نگذاردش هيچ در محشر * تا بدان منتفع شود كافر
تا كه چون سر برآرد از فقرت * دى جحيمش برند در ساعت
نصرت ظالمان خدا ندهد * ظلم را نهاد او ننهد
ظالمان ظلم خود برش آرد * مر طعام و درم كه او دارد
نكند ظلم ظالم و جاهل * تا نباشد ورا عوض جاهل
نيست پوشيده بر خداى جهان * هيچ نيك و بذى ز آدميان
مال مردم به زور و غصب مبر * همچنين چيزش از گزاف مخور
وانگهى گويى هست روزى من * كه مرا داد ايزد ذو المن
گر بيابى بگوى شكر خداى * چون بخوردى خداى را بستاى
گر كنى شكر آن گنهكارى * زان كه اين از خداى پندارى
ذات ايزد منزّه است از آن * كه كند اين چنين به روزى آن
چيز « 1 » اگر بيع يا عطا باشد * آنگهى خوردنش روا باشد
روزىاى كه بود بشايد خورد * شكر آنگه بدان بشايد كرد
پس اگر اين عطا بود رشوت * تا بذو كم رسد ز تو محنت
هم حرام است هر چه بستانى * اندرين ظلم هر دو يكسانى
شكر ايزد نكرد بايد نيز * شكر آن كس بكن كه دادت چيز
و إن چه بيع است اگر به زر حرام * بخريدى و مىخورى ز طعام
هم حرام است و نيست روزى تو * خود يكى و آن اين و آن هر دو

گفتار اندر اجل

اين اجل وقت نوع و مرگ بود * چون بسر وقت از جهان برود
تا به وقت اجل بماند كس * چون نماند اجل ، نماند كس
هامش
( 1 ) ظاهرا .
تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 164 | شيخ حسن كاشى