چون تو بر حكم خود پياله كنى * با خدايت چرا حواله كنى
فعل خود با خداى خويش مخوان * فعل ايزد ز فعل خويش بذان
نقش خود را همه مراد مده * از قضا بر خدا بهانه مده
چون تو در طاعتش كنى تقصير * نيست تاوان . . . .
زانك توفيق طاعتت دست داد * . . . . . . . . . . . . .
. . . . مىخواهى * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . . . . .
بر عبادت تو را ثواب بود * بر معاصى تو را عقاب بود
گفتار اندر اعواض
چون چنين است ، هر چه كرد خدا * نيست از حكمت و صلاح جدا
علت و مرگ و درد و بيمارى * رنج و تعب و بلا و دشوارى
كژدم و مار و گرگ و شير و پلنگ * آفت خشك سال و نعمت تنگ
جمله اين حكمتست و مصلحتست * تا نپنداريش
كه مفسدت است
در قيامت به هر بلا ناچار * خلق را مىدهد عوض بسيار
داد مظلوم را ز هر ظالم * بستاند چو او بود حاكم
حق مظلوم را نبگذارد * تا شود ضايع و بنگذارد
نبود حيف بر كسى يك ذر * چون كند حكم قاضى اكبر
چون رسد از خداى درد و مرض * هست ناچار بر خداش عوض
چون رسد آدميش درد و الم * آن عوض هست بر بنى آدم
چون رسد دردش از گزيدن مار * هست بر مار آن عوض ناچار
ليك بر مار نيست جز چندان * كه گرفتست از تنت دندان
باقى درد چون رسد بسيار * آن عوض هست نيز برو آوار
همچنين است قول بر كژدم * كو زند نيش در تن مردم
همچنين است در سباع سخن * چون رساند به خلق رنج و سكن
چون بود بر تو ظلم از كافر * كه ورا نيست مزد در محشر
تا ازو كردگار بستاند * به تو آن را تمام برساند
هر عوض كش بود به درد و الم * كو رسد در جهان به دو ز سقم
ايزدش آن عوض به دو ندهد * جمله آن را ز بهر تو بنهد