تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
چون بوذ خلق را ثواب در آن * نيز باشد مرا صواب در آن
نام او هست معرفت‌نامه * بلكه او هست فايدت نامه
زان كه اين اصل علم و معرفتست * خلق را زين كتاب فايدتست
هر كه اين داند او مسلمان است * چون نداند نه اهل ايمان است

گفتار كتاب از نظر

هر كرا عقل و هوش گشت تمام * وز خرد گشت كار او به نظام
ور خرد هر كرا نصيب دهند * داغ تكليف بر جبينش نهند
چون به عقل و خرد مشرّف شد * او به احكام دين مكلّف شد
گشت واجب برو نظر كردن * در كوى معرفت گذر كردن
گرچه هستند واجبات دگر * بر مكلف جز آن [ ؟ ] وجوب نظر
اوجب الواجبات او نظر است * كان همه چون تنند و او چو سراست
چون نظر نيست هيچ راهنماى * در ره علم و معرفت بخذاى
صانع خويش را بدانستى * كار دانستنى توانستى
نيست كار جوارح و اعضا * كار قلبست پر ز نور ضيا
هر دو قسمست « 1 » علم در همه حال * يا ضروريست يا نه ، استدلال
بر ضرورى خلاف ننشيند * نور خورشيد هر كسى بيند
داند آن كس كه گاو و خر نبود * كه سه از پنج بيشتر نبود
علم در معرفت ضرورى نيست * جز به رنج دل و صبورى نيست
چومه‌ى « 2 » . . هست بس عزيز و جليل * نتوان يافت جز به عقل و دليل
پس نظر كن به عقل و استدلال * دور باش از ملاك جهل و ضلال
برسى آنگهى به مقصودت * راه‌يابى همى به معبودت
و إن كسى كو به حق همىگرود * گر زبانى كسى همىشنود
وز شنودن كسى موحّد نيست * او بدين علم جز مقلّد نيست
آنكه باشد كه كج همىگويد * واندرين امتحان او جويد
كه خداوند نيست در عالم * خود پديد آمد اين بنى آدم
هامش
( 1 ) در اصل : قصمست . ( 2 ) كذا . شايد جوهرى .
تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 161 | شيخ حسن كاشى