تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
چند گويى حديث رستم زال * لعب « 1 » و بيهوده دروغ محال
ذكر گبران و اهل استوران * چند خوانى تو بر مسلمانان
دور باش از سرود و هجو و غزل * كان فجورست و فسق و جرم و زلل
تا همىخوانى اين دروغ محال * رو همىخوان كتاب ذو المتعال
خواندن آنچه هست خير و صلاح * پيش گير از براى فوز « 2 » و نجاح
گه مرادست پارسى خوانت * تا بود انس و راحت جانت
هست اخبار مصطفاى امين * همچنان غزو مرتضاى گزين
نيز مدح على و فرزندان * هست بسيار ، روز و شب مىخوان
عدل و توحيد مر نبوّت را * همچنين مذهب و امامت را
حفظ كن هر چهار و مىپرور * تا شوى راست رو بدين اندر
چون بدانستى آنچه مىبايد * آنچه در كار دين به كار آيد
پس بدان كار كن به روز و شبان * تا بود نام و جان تو به جهان
امر ايزد نگاه‌دار بجان * و آنچه نهى است دور باش از آن
تا چو معزول گردى از دنيا * وانمانى ز خدمت مولا
چون بپردازى ازين سراى فنا * جاى يا بى در آن سراى بقا

آغاز كتاب

اين كتابيست مختصر ز كلام * ليكن از بهر مبتديست تمام
مبتدى چون بخواند اين دفتر * آنچه هست اندر او ز سرتاسر
چون بداند اگر بود عاقل * نبود روزگار دين غافل
گر تو گويى كه نظم را چه سبب * كه معانى به نظم هست و عجب
نظم را اختيار از آن كردم * كه نظر در جهانيان كردم
تا چه دانند و دوست‌تر دارند * خواندش را به جان طلب‌كارند
طالب شعر پارسيست مدام * آنچه خواص است و آنچه هست عوام
چون چنين است نظمش اولاتر * تا بخوانند در ميانه مگر
نيز بر طبع عام لايق شد * زانك با طبعشان موافق شد
چون ز خواندنش فايده گيرند * نيز خواندش قاعده گيرند
هامش
( 1 ) در اصل : لهب ( 2 ) در اصل : فوض