كربلاى من شد آمل زان كه نان من در او * تنگتر ز آبى است كآن بر آل حيدر مىرود « 1 »
در جاى ديگرى مىگويد :
ستايشى كه سزاوار چون تو شاهى هست * چه جاى كاشى كان بر خدا بود منثور
مرا رضاى تو بايد به هر دو عالم از آنك * رضاى تست كليد در سراى غفور
ميان بقعهء آمل چنان فرو ماندم * كز اضطرار تعرف رواست بر مخطور ( ! )
نه مكرمايست در ايام من كرمپرور * كه نام نيك بود در ذخايرش مذكور
نه مؤمنى متمكّن كه روز اجر امل * به دستگيرى اهل دلى شود مأمور « 2 »
در جايى از ديوانش هم مىگويد :
مردم مازندران ، مردمكى تنگ چشم * باد به كاشان صفا تا كه فلك را بقاست « 3 »
و نيز دربارهء تنگدستى خود مىگويد :
گرچه اندر شاعرى همتا ندارم در زمين * نيست اندر نامرادى نيز كس همتاى من
ور ز بىقوتى فروماندم ز قوّت باك نيست * قوّت دلها فزايد شعر جانافزاى من
آن توانگر همّتم در دين كه با افراط فقر * روشنست از خلق عالم شرح استغناى من
تا نريزد آب رويم پيش دونان بهر نان * قفل خاموشيست محكم بر دل گوياى من « 4 »
وى در اشعارى كه براى رشيد الدين فضل اللّه سروده ، ضمن تمجيد از وى ، درخواه مىشود تا اموالى كه از وى گرفته شده به او بازپس دهند . وى تنها مال از دست رفته را مىخواهد نه چيزى افزون بر آن :
تو خواجهء مدح و آفرينى * من شهره معنىآفرينى
بنگر به من حقيرمايه * اين دادگر بلند پايه
من آينهء جهان نمايم * با پادشه جهان نمايم
كين آينه زنگ دارد از غم * اين ريش مرا ببخش مرهم
گر پادشه جهان بداند * كين بنده چه درّ همىفشاند
گردى ندهد به گرد من راه * رنگى دهدم و صبغة الله
با آنك گذشت سالم از شصت * من كافرم ار نظير من هست
در دور چو تو جهان پناهى * وانگاه چو تو سپهر جاهى
هامش
( 1 ) ديوان ، برگ 129 ، مجالس المؤمنين ، ج 2 ، ص 636
( 2 ) ديوان ، برگ 134
( 3 ) ديوان ، برگ 24
( 4 ) ديوان ، برگ 124