تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
بگشاد ز هم ستون افلاك * بگسست ز هم مفاصل خاك
عالم همگى سياه گشته * افلاك چو خاك راه گشته
بشكست سپهر صبح را پاى * خورشيد بماند سست بر جاى
عرش از سر كرسى اوفتاده * گويى همه تن فرو گشاده
اجزاى زمين برفته از هم * در زير زمين فغان آدم
بيرون زده انبيا سر از خاك * گشته كفن وجودشان پاك
تنها نه ز ماه تا به ماهى * تا دامن لامكان سياهى
نه پشت فلك چو او سپر داشت * نه ناف زمين چو او پسر داشت

گرفتن عبد الرحمن بن ملجم عليه اللعنه و بردن به خدمت امير المؤمنين حسين عليه السلام

بردند گرفته آن لعين را * آن دوزخى و عدوّ دين را
آن معدن شرّ و منبع شور * آن دود روان آتشين گور
آن در خور تير و تيغ و الماس * آن شوم‌ترين ناس و نسناس
نزديك حسين امام عالم * آن پاك سلالهء مكرّم
كشتند و بسوختند پاكش « 1 » * بر باد فشاندند خاكش
صد لعنت ايزدى برو باد * كو را نكند به لعنتى ياد

موضع قبره عليه السلام

آن ذات شهيد بر شهادت * آن منبع و معدن سيادت
چون كرد وداع ملك فانى * بربست رحيل آن جهانى
شستند به آب ديذه پاكش * كردند وداع دردناكش
در صندوقى كه نوح و آدم * آنجاى بخفته‌اند با هم
آن خاك سرش ز نو گشادند * آن پاك گهر درو نهادند
آن موضع را وصيّت او كرد * الحق چه وصيّتى نكو كرد
روشن شد ازو روان آدم * از نو شذه زنده جان آدم
بويش چو رسيد در تن نوح * زان تازه شذست نوح را روح
هامش
( 1 ) يعنى همه‌اش را .