آن ساعت آن [ او ] نباشد آگاه * او باشد و سرّ قل هو الله
شاه خلفا به نهروان در * روزى كه كشيذه بود لشكر
آنجا پذر و برادرش را * كشت است به جنگ شوهرش را
آن زانيه قصد او از آن كرد * كان شوم نژاد ناجوانمرد
ملجم نسب آن لعين گمراه * مردود خذاى ، لعنة الله
گفتا كه من از براى اين كار * در شهر روان شوم شب تار
چون يكتنهام نمىتوانم * تا كام و مراد خود برانم
زن گفت كه من حريف دارم * مقصود دل تو من برآرم
تا با تو مساعدت نمايد * باشد كه مراد من برآيد
پس از زن شوم نابكاره * آن گشته به صد هزار پاره
وردان مخالديست رندى * كو كوه احد ز جا بكندى
زن كرد به بام بيش وردان * كاى پيل نهاد شير مردان
برخيز و بيا و يا ربى كن * پيوندى و دوستاريى كن
در قصد عليست ابن ملجم * كاريست برو فتاذه معظم
تو نيز رفيق و يار او باش * مردى كن و دستيار او باش
آن رند لعين با صلابت * كرد آن زن قحبه را اجابت
زين سوى شبيب بجره آن دم * افتاده به پيش ابن ملجم
از خارجيان ناسزاوار * كون سوخته ره زنيست خونخوار
گفتش كه تو دوستار مايى * شايد كه مساعدت نمايى
او نيز رفيق و يارشان شد * سر حلقهء كار و بارشان شد
با اشعثشان موافقت بود * آن سگ كه نه مايه برد و نه سود
او نيز به كينه نيزه بفراشت * زان رو كه ز خارجى رقم داشت
در مسجد كوفه رفته هر چار * در قصد على در آن شب تار
تاريخ وفاته عليه السلام
تاريخ وفات آن جهاندار * آن صفشكن جهان غدّار
شاهى كه رداش كبريا بود * وصفش ز نهاد انبيا بود
اهل ملكوت پردهدارش * خود چون ملكوت صد هزارش
سرمايهء آفرينش او بود * پيرايهء اهل بينش او بود