تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤

جمع شدن قوم قريش بر كوه ابو قبيس و راه گرفتن بر عيال رسول الله و دفع كردن امير المؤمنين ايشان را و عيال را به مدينه رسانيدن به سلامت

آن افسر گوهر فتوت * پروردهء دامن نبوّت
آن صلب شجاعت و مهابت * آن مايهء مردى و صلابت
آن شير چو آفتاب غرّا * آن طاق جهان و جفت زهرا
برداشت عيال و اهل او را * پيغمبر پاك راست‌گو را
تا سوى مدينه‌شان برد راست * خصم آمد و لشكرى بر آراست
آن قوم قريش و آن صناديد * آراسته لشكرى به تجديد
بر قبهء بو قبيس يك سر * جمع آمده از پى پيمبر
ديذند ز ناگهان على را * دارندهء دين حق ولى را
اولاد رسول جمله در پيش * اطفال و عيال با دلى ريش
گريان و نوان سوى مدينه * دل پرغم و پا پرآبگينه
از بهر رسول جمله غمناك * آن قوم قريش شوم ناپاك
در راه امام حق نشستند * راهش به بسى سپاه بستند
اولاد نبى شذه پريشان * از لشكر بىشمار ايشان
آن شير شكار اژدها دم * آن هم نفس سروش اعظم
در خارجيان مناديى كرد * كاى قوم قريش ناجوانمرد
اين كردن جمع لشكر از چيست * وين جنگ و خصومت از در كيست ؟
آن ديو دلان آدمى رخ * داذند روان به جمع پاسخ
گفتند به كشتن تو لشكر * يكباره كشيده‌اند خنجر
ما بر سر راه تو نشستيم * بر كين تو اين كمر به بستيم
يا دست بدار ازين جماعت * يا بازنما به ما شجاعت
با يك تنه چون كنى تو پيكار * با قوم قريش اژدها خوار
اين قوم فزون ز ده هزارند * رستم‌جگران كارزارند
بگذار كه تابشان ندارى * جز ترك جوابشان ندارى
اطفال و عيال مصطفى را * بگذار مكن به خصم ما را
چون ديذ على و بال ايشان * برگشتن كار و حال ايشان