سنگى از چپ و راست كرده پران * بر قصد نبى و شير يزدان
چون روز شد آن سگان بىباك * در حجرهء پادشاه لولاك
رفتند كشيذه تيغ در دست * آن شير خدا دوان « 1 » برون جست
بىهيچ سلاح و عدّت و ساز * يك بار بر آن سگان زد آواز
از هيبت بانگ آن جهانگير * گشتند روان بسان نخجير
آن حمله كه او بدان سگان كرد * دانى به چه ماند از آن جوانمرد
بازى و هزار خرمن كاه * شيرى و هزار كلّه روباه
چون يافت نبى خلاص از ايشان * مىبود به حال خود پريشان
گفتش على اى رسول عالم * اى زبدهء انبيا و آدم
مويى ز سرت بهاى دنياست * دنيا چه كه ده بهاى عقباست
تو سوى مدينه شو مينديش * زين قوم برى ز ملت و كيش
رختى و امانتى كه دارى * بسپار بدانك مىسپارى
قرضيت كه هست پاك بگزار * آنگاه ره مدينه بردار
من خود برسم دوان بدنبال * با اهل و عيال پاك و اطفال
با آن منگر كه نيستم يار * يارم تويى و خداى جبّار
زين قوم چگونه آيدم باك * من باذم و اين سگان همه خاك
آن لحظه كه من شوم غضبناك * زلزال فتد ز من در افلاك
مانندهء بحر اگر بجوشم * بر چرخ نهم رسد خروشم
از مسكن ماه تا به ماهى * گر جمع شود به من سپاهى
بشمارمشان به گرد دامان * يا كوى گسستهء گريبان
عالم همه كو ز خاص و عام است * لشكرگه دين مرا تمام است
اين گفت و رسول را روان كرد * رخساره به سوى آسمان كرد
كاى خالق انس و رازق جان * دانندهء آشكار و پنهان
اين قوّت و مرديم تو دادى * اين . . . « 2 » تو در تنم نهادى
دارم ز در تو داغ شيرى * زين روى همىكنم طبيبى
القصه به طالع همايون * شد شاه رسل ز مكه بيرون
هامش
( 1 ) در اصل : روان
( 2 ) در اصل كلمهاى مانند روح يا چيز ديگر از قلم كاتب افتاده است .