تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ محمدى ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
كان سنگ كه زد كه كرد قتلش * ره كس نبرد به اصل و نسلش
تا خون مباركش شود گم * همچون مطرى ميان قلزم
خون خواستنش كسى نداند * هرچند كه جوى خون براند
چون هاشميان ز قوم اعراب * پروردهء خاك و ريگ بىآب
مضطر گردند و عاجز آيند * با قوم عرب كجا برآيند
خون خواستنش به ترك گيرند * زان غصه يكان‌يكان بميرند
جبريل نزول كرد ناگاه * با آيت حفظ صانه الله
آگاه چو شد ز كيد ايشان * زان بىنسبان شوم‌كيشان
برخواند امير مؤمنان را * آن شير دل جهان‌ستان را
گفتا كه من از بلاى كفار * خواهم كه شوم به جانب غار
بر بسترم امشبى تو مىباش * تا چون شود از فتور او باش
كفّار ترا به جاى من بر * بينند كه خفته‌اى به بستر
گويند مگر كه من بخوابم * چون ماه ز ابر در حجابم
قصدم چو به وقت صبح دارند * كس بر تو به شب كجا گمارند
تا روز شدن ز قصد كفار * ايزد بردم به گوشهء غار
سرّيست در اين سخن كه او گفت * دريست جهان بها كه او سفت
درخواستى آنچنان كه او كرد * زان تن به فداى كن جوانمرد
تا هست همان دم و يقينش * در مهر رسول پاك دينش
انديشه كند در آن شب تار * از مكر جهان و كيد كفّار
بىدلدل و ذو الفقار خون‌ريز * بىنيزه جان شكار سر تيز
تنها به ميان دشمنان در * يازد كه بخواب در نهد سر
مقصود رسول عالم اين بود * كان شغل بذو چنان بفرمود
آن شاه سوار دين و دنيا * آن توشه فرست ملك عقبى
آن بر عرب و عجم سرافراز * و آن ابر خروش تندر آواز
بر جاى نبى بخفت بيدار * تا رفت نبى به جانب غار
بوجهل و ابو لهب دو بىدين * اندر خور صد هزار نفرين
تا روز نخفته با چهل تن * كردند بسان غول ريمن « 1 »
هامش
( 1 ) به معناى مكار و حيله‌باز و حرامزاده .