تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
و عودى از هميان بدر آورده ، تارهاى آن استوار كرد و آن را بنواخت و اين ابيات برخواند :
اگر زكوى تو بوئى به من رساند باد * بمژده جان جهان را بباد خواهم داد اگرچه گرد برانگيختى ز هستى من * غبارى از من خاكى بدامنت مرساد تو تا به روى من اى نور ديده در بستى * دگر جهان در شادى به روى من نگشاد خيال روى توام ديده مىكند پر خون * هواى زلف توام عمر ميدهد بر باد نه در برابر چشمى نه غايب از نظرى * نه ياد ميكنى از من نه ميروى از ياد
و اين ابيات نيز برخواند :
هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم * نبود بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم به هوش بودم از اوّل كه دل بكس نسپارم * شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم من رميده دل آن به كه در سماع نيايم * كه گر بپاى در آيم بدر برند بدوشم
چون دختر اين ابيات را بشنيد ، جامه بر تن دريده ، بيهوش افتاد و جامه از دست او بيكسو رفته ، دستش نمودار شد . اثر ضربت تازيانه در او پديد گشت . خليفه چون جاى تازيانه بر دست او بديد ، شگفت ماند و خيره خيره بر او همىنگريست . دربان برخاسته ، گلاب بر او بفشاند و او را به هوش آورده . خليفه بجعفر گفت : من تاب ندارم كه لب از پرسش ببندم و تا كار اين دختر و سبب جاى تازيانه در تن او ندانم و از حقيقت اين دو سگ آگاه نشوم ، آرام نخواهم گرفت . جعفر گفت : خدا خليفه را مؤيد بدارد ، با ما پيمان بسته‌اند كه از آنچه ببينيم ، باز نپرسيم . پس از آن دلاله برخاسته ، عود بنواخت و اين ابيات برخواند :
دوش در حلقهء ما قصّهء گيسوى تو بود * تا دل شب سخن از سلسلهء موى تو بود دل كه از ناوك مژگان تو در خون ميگشت * باز مشتاق كمانخانهء ابروى تو بود