كه ما را از حالت اين دو سگ خبر ده كه عقوبت ايشان را سبب چيست و پس از عقوبت ، چرا ايشان را بوسيده ، گريان هميشوى ؟ و بازگو كه اثر ضربت تازيانه بر تن خواهرت ، چه سبب دارد ؟ و ما را از تو سؤال همينست ، و السّلام . دختر گفت :
اى جماعت ، سخنى كه اين مرد گفت ، صحيح است يا نه ؟ همگى گفتند : آرى ، صحيح است . مگر جعفر وزير كه او سخن نگفت . چون دختر ، اين بشنيد ، گفت :
اى مهمانان بدعهد ، ما را رنجانيديد و ندانستيد كه هركس ، سخن نسنجيده گويد ، برنج اندر افتد . پس دختر بانگى زد . در حال ، هفت تن غلام با تيغ بركشيده بدر آمدند . دختر گفت كه : اين مهمانان پرگو را دست ببنديد . غلامان دست ايشان را بسته ، گفتند : اى خاتون ، جواز ده كه اينها را بكشيم . دختر گفت : بگذاريد تا حديث ايشان باز پرسم ، آنگاه بكشتن جواز دهم . حمّال گفت : اى خاتون ، مرا بگناه ديگران مكشيد . اين جمع ، گناه كارانند كه سر زده بدين مكان آمدند . پس حمّال اين بيت برخواند :
امروز يار با ما در بند انتقام است * جرم نكرده اى كاش دانستمى كدام است
چون حمّال اين بيت برخواند ، دختر بخنديد .
چون قصّه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يازدهم برآمد
شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، دختر با آنهمه خشم ، از گفتهء حمال بخنديد و با آن جماعت گفت : از زندگى شما ساعتى بيش ما نمانده . هركدام حكايت خود باز گوئيد . پس از آن رو بگدايان كرده ، از ايشان سؤال كرد كه : شما سه تن باهم برادريد ؟ گفتند : نه به خدا ما فقيرانيم كه جز امشب يكديگر را نديده بوديم . آنگاه با يكى از آن سه تن گدايان گفت : آيا تو از مادر بيك چشم بزادى ؟ گفت : نه من چشم داشتم و نابينائى من ، طرفه حكايتى دارد . پس دختر از آن دو گداى ديگر ،