تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
كرده ، هر چيزى را بجاى خود گذاشتند . و دو دينار بحمّال داده ، گفتند : بيرون شو . حمال بحسن و جمال دختركان نظر كرد و از اينكه همه‌گونه خوردنى آماده داشتند ، دل به بيرون نمىنهاد . دختران گفتند : چرا نميروى ؟ اگر مزد كم گرفتهء ، يك دينار ديگر بستان . حمال گفت : نه و اللّه ، ده برابر مزد خود گرفته‌ام . و لكن در كار شما بحيرت اندرم كه شما بدينسان چرا نشسته‌ايد و در ميان شما از چه سبب مردى نيست . گفتند كه : ما را بيم است از اينكه راز خويشتن بهر كس فاش كنيم . و ما از گفتهء شاعر سر نپيچيم كه گفته است :
نخست موعظهء پير مجلس اين حرفست * كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد
حمّال گفت : بجان شما سوگند كه من بسى امينم . نيكيها بگويم و بديها بپوشانم :
منم كه شهرهء شهرم بعشق ورزيدن * منم كه ديده نيالوده‌ام ببد ديدن بپير ميكده گفتم كه چيست راه نجات * بخواست جام مى و گفت راز پوشيدن
چون دختران ، سخن گفتن فصيح او را بديدند ، به او گفتند : تو ميدانى مالى بسيار به اين مجلس صرف كرده‌ايم . اگر ترا زر نباشد ، نخواهيم گذاشت كه در اينجا بنشينى . حمّال گفت : به خدا سوگند ، جز درمهائى كه از شما گرفتم ، چيزى ندارم . آنگاه دلاله گفت : اى خواهران ، هر وقت نوبت به دو رسد ، من بجاى او غرامت كشم . پس ايشان سخن دلاله پذيرفتند و حمال را بنديمى برگزيده ، به صحبت بنشستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دهم برآمد

شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، حمال ، دختركان را پهلوى خود نشسته ديد . با