تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت * فتنه‌انگيز جهان غمزهء جادوى تو بود من سرگشته هم از اهل سلامت بودم * دام را هم شكن طرّهء هندوى تو بود
چون دربان ، ابيات بشنيد ، مانند دختر نخستين از خود برفت . دلّاله برخاسته ، گلابش بفشاند . پس از آن ، دختر نخستين با دلّاله گفت : بخوان كه يك آوازه بيش نمانده . دلاله ، تارهاى عود راست كرده ، اين ابيات برخواند :
الا يا باد مشكين بو بدان معشوق مشكين مو * بگو از من ترا گر بر سر كويش گذر باشد ندانم در فراقت چند باشم جفت نوميدى * شب نوميدى عاشق همانا بىسحر باشد
چون دختر ، ابيات بشنيد ، فرياد بزد و بى خود افتاد و بر دست او اثر ضربت تازيانه پديد شد . گدايان گفتند كه : كاش ما بخرابه اندر خفته ، بدينجا نميگذشتيم . خليفه گفت : مگر شما از اهل اين خانه نيستيد ؟ گفتند : گمان هم نداشتيم كه بدين مكان بيائيم . گويا خانه از اين مرد است . و اشاره بحمّال كردند . حمّال گفت : به خدا سوگند من نيز اين خانه را جز امشب نديده بودم . آنگاه گفتند كه : ما هفت تن مرديم و اينان سه تن زن بيش نيستند . ما از حالت ايشان باز پرسيم . اگر برضا پاسخ ندهند ، بقهر جواب از ايشان بگيريم . و همگى بر اين شدند ، مگر جعفر كه او گفت : اين راى ناصوابست . ايشان را به حال خود بگذاريد كه ما در نزد ايشان مهمانيم و با ما پيمان بسته‌اند كه سخن نگوئيم . اكنون از شب ، ساعتى بيش نمانده ، هركس از ما بمقام خويش باز خواهد گشت . چون فردا شود ، قصّه باز پرسيم . خليفه ، سخن جعفر نپذيرفته گفت : بيش از اين مجال صبر ندارم . اكنون بايد پرسيد . و هيچكدام ياراى پرسيدن نداشتند . قرعه بنام حمّال زدند . حمّال برخاسته ، با خداوند خانه گفت : اى خاتون ، ترا به خدا سوگند مىدهم