ايشان به سخن پرداخت تا هنگام شام شد . دختركان گفتند : اكنون وقت آنست كه از خانه بيرون روى و زحمت بر ما كم كنى . حمّال گفت : يك امشب نيز بگذاريد در اينجا بمانم . چون بامداد شود ، از پى كار خويش خواهم رفت . دلاله گفت :
سهل باشد كه يك امشب اين را نگاه داريم . دو دختر ديگر گفتند : به شرط آنكه هرچه بيند ، از سبب آن باز نپرسد و نپرسيده سخن نگويد . حمّال ، شرط بپذيرفت . پس گفتند كه : برخيز و آنچه بر طاق در نوشتهاند ، برخوان . حمّال برخاسته ، ديد كه نوشتهاند : از هرچه بينى ، سؤال مكن و تا نپرسند ، پاسخ مگو .
حمّال با ايشان پيمان بسته ، بنشستند .
آنگاه دلاله برخاسته ، شمع برافروخت و عود بسوخت و خوان ، گسترده ، خوردنى بياورد . آنگاه در قصر كوفته شد . دلاله برخاسته ، بدر آمد . سه تن گداى يك چشم زنخ تراشيده بر دريافت . بازگشته ، با خواهران گفت كه : كوبندگان ، دو سه تنند كه چشم چپ هركدام نابينا و زنخشان تراشيده و هر يكى به صورتى هستند . اگر به خانه اندر آيند ، حالتى دارند كه مضحكه توانند بود . پس آن دو دختر جواز دادند به شرط آنكه از هرچه بينند ، سؤال نكنند و ناپرسيده ، سخن نگويند . دلاله بيرون آمده ، با ايشان پيمان بست و ايشان را به خانه درآورد . ايشان سلام كردند و باجازت دختران بنشستند . چون حمّال را ديدند ، باهم گفتند كه :
اين هم به صورت ماست . حمّال ، اين بشنيد . برآشفت و بتندى گفت : لب از ياوه بربنديد و هيچ مگوئيد . مگر آنچه بر طاق در نوشته بودند ، نخوانديد ؟ دختران ازين سخن بخنديدند و گفتند كه : حمّال با اين سه تن گدا اسباب خندهء امشب خواهند بود . پس خوردنى بخوردند و بصحبت بنشستند . حمّال بگدايان گفت : ما را دمى مشغول كنيد . گدايان را شور در گرفت و آلت طرب بطلبيدند . دلاله ، دف موصلى و عود عراقى و چنگ عجمى پيش آورد . هر سه گدا برپا خاستند . هر يكى يك گونه آلت طرب به كف گرفته ، بنواختند و دختران نغمه همىپرداختند و آواز چنگ و چغانه از خانه بلند ميشد كه ناگه دگربار در كوفتند . دلاله پشت در آمده ، در بگشود . ديد كه سه تن بازرگانند . و ايشان خليفه هرون الرّشيد 5 و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٩