جعفر برمكى 6 و مسرور خادم بودند كه به صورت بازرگانان همىگذشتند . چون بدر خانه رسيدند و آواز چنگ و چغانه بشنيدند ، خليفه گفت : هميخواهم كه سبب اين حالت بدانم . آنگاه مسرور را كوفتن در فرمود . چون در گشوده شد ، جعفر گفت : ما سه تن از بازرگانان طبرستانيم . در پيش رفيقى مهمان بوديم . اكنون كه از مهمانى بازگشتهايم ، راه به منزل ندانيم و رفتن بسوئى نتوانيم . يك امشب بما جا دهيد و منّتى بر جان ما نهيد . چون دلاله ، ايشان را به صورت بازرگانان ديد ، باز گشته ، خواهران را از ماجرا آگاه كرد و اجازت گرفته ، بازرگانان را به خانه اندر آورد .
چون بيامدند ، دختران برخاسته ، ايشان را در جائى نيكو بنشاندند و گفتند :
به شرط اينكه از هرچه بينيد ، سؤال مكنيد و نپرسيده ، سخن مگوئيد . چون ايشان بنشستند ، دربان ، ظرفى از ليمو بشكّر گداخته آميخته ، پارهء يخ بر آن ريخته ، پيش خليفه آورد . خليفه با خود گفت : فردا پاداش نيكو به اين دختر خواهم داد . چون دمى بگذشت ، دختركان از خانه بدر آمده ، در كنار حوض بايستادند و حمّال را پيش خود بخواندند . حمّال بنزد ايشان رفت ، ديد كه دو سگ سياه در زنجيرند .
پس خداوند خانه برخاسته ، تازيانه بگرفت و بحمال گفت كه : يكى ازين دو سگ را پيش من آور . حمّال ، زنجير يكى از دو برگرفته ، پيش برد . و دختر ، تازيانه بر آن سگ ميزد و سگ هميخروشيد و هميگريست تا آنكه بازوان دختر برنجيد و تازيانه بينداخت . آنگاه سگ را در آغوش كشيده ، اشك از چشمانش پاك كرد و برخسار و جبينش بوسه داد . پس از آن بحمال گفت : اين را بجاى خود باز گردان و سگ ديگر را بياور . حمال چنان كرد . دختر بار ديگر تازيانه بگرفت و با اين سگ چنان كرد كه با آن يكى كرده بود . خليفه از ديدن اينها در عجب شد و بجعفر اشارت كرد كه : چگونگى بازپرس . جعفر به اشاره گفت : سخن مگو . پس از آن ، خداوند خانه بيامد و بفراز تختى بنشست و دربان بر تخت جداگانه نشست . و دلاله بر پستو رفته ، هميانى حرير كه بندهاى ابريشمين سبز داشت ، بدر آورده و در پيش خداوند خانه ايستاده ، هميان بگشود
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٥٠