حديث باز پرسيد . ايشان نيز مانند گداى نخستين جواب دادند و گفتند : ما هر كدام از شهرى هستيم و خوش حديثى داريم . دختر گفت : اى جماعت ، يك يك حكايت بازگوئيد و سبب آمدن بدين مقام بيان سازيد . نخست حمّال پيش آمده ، گفت : اى خاتون ، من مردى بودم حمّال . اين دلاله ، مرا بدين مكان آورد .
امروز در پيش شما بودم و با شما در ميان گذشت آنچه گذشت . مرا حديث همينست ، و السّلام . دختر گفت بند ازو برداشتند و جواز رفتنش بداد . حمّال گفت : تا حديث ياران نشنوم ، نخواهم رفت .
حكايت گداى اول
پس از آن ، گداى نخستين پيش آمده ، گفت : اى خاتون ، بدان كه سبب تراشيده شدن زنخ و نابينائى چشم من اينست كه پدرم پادشاه شهرى و عمّم پادشاه شهر ديگر بود . روزى كه مادر ، مرا بزاد ، زن عمّم نيز پسرى بزاد . سالها بر اين بگذشت . هر دو بزرگ شديم . من به زيارت عم رفتم . پسر عمّم همه روزه ميزبانى كردى و گونه گونه مهربانى بجا آوردى . روزى باهم نشسته ، پسر عمم گفت : حاجتى به تو دارم . بايد مخالفت نكنى . من سوگندها ياد كردم كه مخالفت