خرى با خود آوردمى كه اينهمه بار گران بكشد . دختر تبسمى كرده ، روان شد .
هميرفتند تا ببازار عطّاران رسيدند . از عطريات از هريكى يك شيشه خريده ، بحمال سپرد . بعد از آن بدكان شمّاع برسيدند . ده رطل شمع كافورى خريده ، بحمال بداد . حمّال همهء آنها را در سبد گذاشته ، دلاله از پيش و حمّال بدنبال هميرفتند تا بخانهء محكماساس بلندكرياسى رسيدند . دلاله ، در بكوفت . دخترى نكوروى ، در بگشود . حمّال ديد كه دربان ، دختر ماه منظر سيمين بريست .
چنان كه شاعر گفته :
پرداخته از شير ، دو گلنار سمن بوى * انگيخته از قير ، دو ثعبان سيهسار
جعدش چو يكى هندوى عاشق كه برويش * حلقه زده از كفر و شكيبا شده زنار
حمال از ديدن او سست گشت و نزديك شد كه سبد از دوشش بر زمين افتد . با خود گفت : امروز مباركست فالم . پس به خانه اندر شد . ديد كه خداوند خانه ، دختريست از هر دو نيكوتر . بفراز تختى برنشسته و در خوبروئى چنانست كه شاعر گفته :
نگار قند لب كورا بود در زلف سيصد چين * چو او يك بت نبيند كس بچين و قندهار اندر
خمار چشم او تا هست زير غمزهء جادو * شكنج زلف او تا هست گرد لالهزار اندر
بود جانم بر آن هندو دو زلف پرشكن خرسند * برد هوشم بدانجا دود و چشم پرخمار اندر
دختر از تخت به زير آمد و گفت : چرا اين بيچاره را زير بار گران داشتهايد ؟
پس دختركان باهم يار گشته ، بار از دوش حمال به زير آوردند و سبد را خالى