تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
نخستين بازگشتند و كوهها جزيره‌ها شدند . پس از آن ، دختر ببيت الاحزان برآمد و كردار خويش بملك باز نمود . ملك آهسته گفت : نزديكتر آى . دختر نزديك آمده ، در حال ، ملك ، تيغ بر سينهء دختر زد . دختر ، دو نيمه بيفتاد . ملك برخاسته ، از خانه بيرون شد . جوان را ديد كه بانتظار ملك ايستاده . چون چشمش بر ملك افتاد ، شكر بجا آورد و دست و پاى او را بوسه داد . ملك نيز خلاصى او را تهنيت گفت . و ازو سؤال كرد كه : اكنون در شهر خويش بسر ميبرى يا با من همىآئى ؟ جوان پاسخ داد : تا جان دارم ، از تو جدا نخواهم شد . پس جوان گفت : اى ملك ، از اينجا تا به شهر تو چه‌قدر مسافتست ؟ ملك گفت : دو روز راه است . جوان گفت : از اينجا تا به شهر تو يك سال راهست . ملك را تعجب زياده شد . ملكزاده ، بسيج راه سفر كرده ، با وزير خود گفت كه : من قصد زيارت مكّهء معظمه دارم . پس ملكزاده در موكب ملك ، يك سال هميرفتند تا به شهر ملك برسيدند . و سپاه و رعيّت باستقبال ملك شتافته ، سم سمند ملك بوسيدند و بسلامت او شادان شدند . ملك بقصر اندر آمده ، بر تخت بنشست و صيّاد را بخواست . خلعتش داده ، شمارهء فرزندانش بازپرسيد . صيّاد گفت : پسرى با دو دختر دارم . ملك ، يكى از دختران او را براى خود و ديگرى را براى ملكزادهء جادو گشته تزويج كرد . و امارت لشكر بپسر او سپرد و حكومت شهر ملكزاده و جزاير السود را بصيّاد تفويض كرد . و بكامرانى بسر بردند تا مرگ بديشان در رسيد . و اين حكايت ، عجيبتر و خوشتر از حكايت حمّال نيست و آن اين بود كه :

حكايت حمال با دختران

در بغداد ، مرد عذبى بود . حمّالى ميكرد . روزى از روزها در بازار ايستاده بود كه دخترى خداوند حسن و جمال پديد شد . بدان‌سان كه شاعر گفته :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 45 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى