پوشانيده ، جامهء حرير از روى او بپوشانيد و بنزد ديو آمده ، شربتى پيش آورد و گريانگريان گفت : اى خواجه ، ازين شربت ، جرعهء بنوش و با من سخن بگو .
پس از آن بگريست و گفت : يا سيّدى ، با من سخن بگو . پس ملك ، شبيه زبان ديوها گفت : آهآه . چون دختر ، آواز او را بشنيد ، از فرح و شادى بيهوش شد . چون به هوش آمد ، گفت : اى خواجه ، مرا اميدوار كردى . آنگاه ملك بآواز حزين گفت : اى خواهر ، با تو سخن گفتن نشايد . دختر گفت : سبب چيست ؟
گفت : از براى اينكه همه روزه شوهر خود را تازيانه ميزنى و او را شكنجه ميكنى . فرياد و نالهء او خواب بر من حرام كرده . و گرنه من صدباره از بيمارى خلاص ميشدم . دختر گفت : اگر تو اجازت دهى ، او را رها كنم . ملك گفت : او را رها كن و مرا راحت بخش . در حال ، دختر نزد پسر عمّ رفته ، طاسكى پر از آب كرد و افسونى بر او دميده ، به آن جوان بپاشيد . آن جوان به صورت نخست برآمد .
دختر ، او را از قصر بيرون كرد و گفت : ديگر بازمگرد و گرنه كشته ميشوى . آنگاه دختر ببيت الاحزان درآمد و گفت : اى خواجه ، با من سخن بگو كه پسرعمّ خود را از جادو خلاص كردم . ملك گفت : آنچه بايست كرد هنوز نكردهء . دختر گفت :
اى خواجه ، آن كدامست كه نكردهام ؟ ملك گفت : اين شهر و مردم اين شهر را به صورت نخستين بازگردان كه هر نيمه شب سر بركرده ، مرا نفرين هميكنند و بدين سبب من از بيمارى خلاص نميشوم . دختر ، سخنان ملك ميشنيد و گمان ميكرد كه ديو با او سخن ميگويد . آنگاه برخاسته ، بنزديك بركه آمد . پارهء از آب بركه برداشت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب نهم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، دختر ، پارهء از آب بركه برداشته ، فسونى بر او بدميد و آب به بركه برفشاند . در حال ، ماهيان به صورت آدميان برآمدند و بازارها به صورت