چون اين بيت برخواند ، من با تيغ بركشيده پيش رفتم و به او گفتم : اى ديوزاده ، تو از براى ديوها ناله سردادهاى . چون مرا ديد كه به قصد كشتن او تيغ بلند كردهام ، دانست كه ديو را نيز من بدان روز انداختهام . آنگاه سخنانى چند بگفت كه من آنها را ندانستم و با من گفت : افسون من ، نيمهء ترا سنگ كند . در حال ، من بدينسان شدم . پس از آن ، به شهر و مردم شهر جادوى كرد . چون به شهر اندر چهارگونه مردم بودند ، مردم شهر ، چهارگونه ماهيان شدند . و شهر نيز بركهء آبى شد . و چهار جزيره ، چهار كوه شدند . پس از آن ، همهروزه ، دختر به پيش من آمده و با تازيانه چندان زند كه خون از تن من برود ، آنگاه جامهء پشمين بر من بپوشاند . چون جوان ، اين سخنان بگفت ، گريان شد و اين دو بيت برخواند :
گويند صبر كن كه ترا صبر بردهد * آرى دهد وليك به خون جگر دهد
ما عمر خويش را بصبورى گذاشتيم * عمرى دگر ببايد تا صبر بردهد
چون جوان ، ابيات بانجام رسانيد ، ملك گفت : اى جوان ، باندوه من بيفزودى . بازگو كه آن دختر كجاست ؟ جوان گفت : بامداد و شامگاه بكنار صورت قبرى كه برادرش ديو سياه در آنجاست ، بيايد و هنگام رفتن ، پيش من آمده ، تن مرا بدانسان كه گفتم از تازيانه نيلگون كند . ملك چون سخنان او را بشنيد ، گفت : اى جوان ، به تو نيكيها و خوبيها كنم كه پس از من بدفترها نگاشته ، در زبانها بگويند . پس ملك برخاست و بمقر خويش بازگشت . روز ديگر ، هنگام شام ، تيغ برگرفته ، بدانجائى كه ديو سياه بود ، بيامد . ديد كه قنديلها آويخته و شمعها برافروخته و عود سوختهاند و ديو بخوابگاه اندر خسبيده بود . در حال ، تيغ بركشيده ، ديو را بكشت و بچاهش درافكند و جامهاى او را پوشيده ، در خوابگاه او بخسبيد و تيغ بركشيده ، در پهلوى خويشتن بگذاشت . چون ساعتى بگذشت ، دختر بقصر درآمد و پسرعمّ خود را هميزد . و او هميناليد و ميگفت :
به من رحمت آور . اين حالتى كه من دارم ، مرا كافى است . دخترك گفت : چرا تو رحم نكردى و ديو را به آن روز نشاندى ؟ پس از آن ، دخترك جامهء پشمين بر او