در آن كاسهء گلين ، پارهء گوشت موشى هست و در آن كوزهء سفالين ، درد شرابى مانده . آنها را بخور . دختر برخاسته ، آنها را پيش نهاده ، بخورد و بنوشيد . من از روزنهء خانه ، ايشان را ميديدم و سخن ايشان را ميشنيدم . آنگاه از فراز خانه به زير آمده ، در هنگامى كه دختر در اتاق ديگر بود ، تيغ بركشيدم . تيغ به گردن ديو بيامد .
من گمان كردم كه كشته شد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، جوان جادو گشته با ملك گفت : مرا گمان اين بود كه ديو كشته شد . پس من از خانه بيرون آمده ، بقصر شتافتم و در خوابگاه خويش بخسبيدم . چون بامداد شد ، دختر عمّ خود را ديدم كه گيسوان ، بريده و جامهء ماتم پوشيده ، پيش من آمد . گفت : دوش شنيدم كه يك برادرم را مار گزيده و برادر ديگرم از فراز بام به زير افتاده و پدرم بجنگ دشمنان رفته ، هرسه مردهاند . اكنون سزاست كه من بعزا بنشينم و گريان و ملول باشم . من گفتم : هرآنچه خواهى بكن . سالى بماتمدارى و اندوه بنشست . پس از سالى گفت : بايد بقصر اندر ، خانهء بنا كنم و صورت قبرى در آنجا بسازم و آنجا را بيت الاحزان ناميده ، بماتمدارى بنشينم . گفتم : هرآنچه خواهى ، بكن . پس خانه و صندوق بساخت و ديو را بدانجا بياورد . كه او نمرده بود ، ولى از آن زخم ، برنجورى همىزيست و سخن گفتن نميتوانست . پس دختر ، همهروزه بامداد و شام به بيت الاحزان اندر شده ، به زخم ديو ، مرهم مينهاد و شربت به او هميخوراند . تا اينكه روزى دختر بدان مكان رفت و من نيز از پى او برفتم . ديدم كه ميخروشد و سينه و روى ميخراشد و اين بيت هميخواند :
ترا گرامى چون ديده داشتم همهروز * كنار من وطن خويش داشتى همه سال