بودم . پس كنيزى كه ببالين من نشسته بود ، با آن يكى گفت : افسوس از جوانى خواجه كه بزن بدكردار دچار گشته . و آن ديگرى گفت : الحق چنين زن ، نه شايستهء خواجه ماست . آن يكى گفت : چرا خواجه ازو هيچ نميپرسد ؟ ديگرى گفت : خواجه از كردار او آگهى ندارد كه او هر شب با پارهاى بنگ ، خواجه را بيهوش گرداند . چون من سخن كنيزكان بشنيدم ، باور نكردم . تا دختر عمّم از گرمابه بدر آمد ، سفره گستردند . خوردنى بخورديم و زمانى بحديث اندر شديم .
پس از آن شربت حاضر آوردند . دختر عمّم قدحى خورده ، قدح ديگر به من داد .
من چنان بنمودم كه شربت هميخورم . اما به پنهانى آن را بريختم و بخسبيدم .
شنيدم كه ميگفت : بخسب كه برنخيزى .
پس برخاسته ، جامهء حرير و زرّين بپوشيد و در گشوده ، برفت . من نيز از اثر او روان شدم و هميرفتم تا بدروازهء شهر برسيدم . سخنى گفت و فسونى خواند كه من ندانستم . در حال ، دروازه شهر گشوده شد و از شهر بدر شديم و هميرفتيم تا بحصارى برسيديم . دختر بخانهء گلينى كه در ميان حصار بود ، برفت . و من بفراز خانه برشدم و ديده بر روزنه بنهادم . ديدم كه دخترك به ديو سياهى سلام كرد و زمين ببوسيد . دانستم كه همسرم از خانوادهء ديوها مىباشد . دختر ، خرّم بنشست و با ديو گفت : اى خواجه ، خوردنى و نوشيدنى هميخواهم . ديو گفت :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 41
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤١