تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
از حبس من بهر شهر ، اكنون مصيبتيست * وز حال من بهر جا ، اكنون روايتى تا كى خورم بتلخى ، تاكى كشم برنج * از دوست ، طعنهء و ز دشمن شكايتى
ملك چون اين آواز بشنيد ، از جاى برخاست و بدانسوى رفت . پرده‌اى ديد آويخته . چون پرده برداشت ، در پشت پرده ، پسرى ديد ماهروى كه بفراز تختى كه يك ذراع ، جدا از زمين ، بر هوا ايستاده بود ، نشسته . و آن پسر در حسن و ملاحت ، چنان بود كه شاعر گفته :
چو آفتاب و مهست آن نگار سيمين‌بر * گر آفتاب ، گل و ماه ، سنبل آرد بر نهفته در گل و سنبل ، شكفته عارض او * مه است در زره و آفتاب در چنبر شكوفه را شكن زلف او شده است حجاب * ستاره را گره جعد او شده است سپر به زير هر گرهى توده‌توده از سنبل * به زير هر شكنى حلقه‌حلقه از عنبر
ملك را از ديدن آن جوان ، خرّمى و انبساط روى داد . و اما جوان ، ملول و محزون بود . ملك سلام كرد . او جواب بازگفت و از جاى خويشتن برنخاست و از برنخاستن عذر خواست . ملك گفت : اى جوان ، ازين بركه و ماهيان رنگين و ازين چهار كوه و اين قصر و تنهائى خويشتن مرا آگاه گردان و بازگو كه چرا بدينسان گريانى . جوان چون اين بشنيد ، گريان شد و دامن خود را بيكسو كرد . ملك ديد كه از ناف تا بپاى ، سنگ و از ناف تا بسر به صورت بشر است . پس جوان گفت : ماهيان اين بركه ، حكايتى غريب دارند و آن اينست كه پدرم پادشاه اين شهر و نامش محمود ، صاحب جزاير السود بود . هفتاد سال در ملك‌دارى بزيست . پس از آن بمرد و مملكت به من رسيد . دختر عمّ خود را بزنى آوردم . و او مرا بسى دوست داشتى و بىمن ، سفره نگستردى و خوردنى نخوردى . پنجسال بدين منوال گذشت . روزى بگرمابه اندر شد و بخوانسالار گفت كه خوردنى از براى شام آماده كند . پس من بفراز تخت برشده ، خواستم بخسبم . با دو كنيز گفتم كه : باد به من بزنيد . يكى به زير پا و ديگرى ببالين من بنشستند و باد به من هميزدند . ولى مرا خواب نميبرد و چشم برهم نهاده ، بيدار