تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
جويان شد . صيّاد گفت : از بركه‌ايست در پشت اين كوه . ملك گفت : چند روزه مسافتست ؟ صيّاد گفت : اى ملك ، نيم ساعت بدانجا توان رفتن . ملك را عجب آمد . و همانساعت ، سپاهيان و صيّاد بيرون رفتند . صيّاد بعفريت لعنت هميكرد و هميگفت :
ز بد اصل ، چشم بهى داشتن * بود خاك بر ديده انباشتن
پس بفراز كوهى برشدند و در بيابان بىپايان كه در ميان چهار كوه بود ، فرود آمدند . كه ملك و سپاهيان در تمامت عمر ، آنجا را نديده بودند . پس بكنار بركه رفته ، چهار رنگ ماهى در آنجا ديدند . ملك بحيرت اندر ايستاده ، از سپاهيان پرسيد كه : تاكنون اين بركه را ديده بوديد يا نه ؟ گفتند : لا و اللّه . ملك گفت : ديگر به شهر بازنگردم تا چگونگى اين بركه و ماهيان بدانم . آنگاه سپاهيان را گفت فرود آمدند و وزير را بخواست . وزير ، مرد دانشمند هشيار بود . پيش ملك آمده ، زمين ببوسيد . ملك گفت : من هميخواهم كه تنها نشسته ، از چگونگى اين بركه و ماهيان آن جويان شوم . تو اميران سپاه را بسپار كه پيش من نيايند تا كسى به قصد من آگاه نشود . وزير چنان كرد كه ملك بفرمود . چون شب درآمد ، ملك با تيغ بركشيده بهرسو ميگشت . ناگاه از دور ، يكى سياهى بديد . خرسند گرديد . نزديك رفته ، قصرى يافت از رخام و مرمر كه دو در آهنين داشت . يكى از آن دو بسته و ديگرى گشوده بود . خرّم و شادان بنزديك در ايستاده ، به نرمى در بكوفت . آوازى نشنيد . بار دوم و سيم در بكوفت . جوابى نرسيد . در چهارمين كرّت ، بدرشتى در بكوبيد . آوازى برنيامد . دليرانه بدهليز اندر شد . فريادى بركشيد كه : اى ساكنان قصر ، مرد راهگذر فقيرم . توشه به من دهيد . دو بار و سه بار سخن اعاده كرد . جوابى نشنيد . دل ، قوى داشته ، بميان قصر درآمد . در آنجا نيز كسى نيافت و لكن ديد كه فرشها بدانجا گسترده و در آن ميان حوضيست از بلور و بچهارگوشهء آن حوض ، شيرها از زر سرخست كه از دهانشان در و گوهر بجاى آب هميريزد . ملك را بسى عجب آمد . ولى افسوس
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 38 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى