تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
پس از آن دخترك ، خوردنى از بهر برادر حاضر آورد و مرا به خوردن بخواندند . من شاد گشته ، از هلاك ايمن شدم . چون برادرش از خوردن فارغ شد ، بسوى من نگاه كرده ، با من گفت : يا حماد ، من عباد بن تميم بن تغلبه هستم . خدا زندگانى تازه به تو بخشيد . آنگاه قدحى شربت به من داد . سپس با من بمنادمت در پيوست و مرا سوگند داد كه او را خيانت نكنم . من هزار و پانصد سوگند ياد كردم كه هرگز به او خيانت نكنم بلكه يار او باشم . پس در آن هنگام به خواهر گفت ده جامهء حرير از براى من بياورد و همين جامه كه دربر دارم ، از جملهء آنهاست . و شترى از بهترين شتران ، از بهر من بياورد و گفت اسبى اشقر نيز از براى من حاضر آورد . من سه روز در نزد ايشان ماندم . پس از سه روز گفت : اى حماد ، اى برادر ، هميخواهم اندكى از بهر راحت بخسبم كه از تو ايمن گشتم . و هرگاه سواران ببينى كه بدين سوى همىآيند ، هراس مكن كه ايشان از بنى تغلبه هستند و آهنگ جنگ من دارند . پس شمشير به زير سر نهاده ، بخفت . مرا نفس در كشتن او وسوسه كرد . با سرعت تمام برخاسته ، شمشير از زير سر او بدر آوردم و بيك ضربت ، سر از تنش جدا كردم . چون خواهرش از كار من آگاه شد ، خويشتن ببرادر انداخت و جامهاى خود بدريد و اين ابيات بخواند :
بناليد اى دوستان و بگرييد * بر آن طلعت خون و فرّ كيانى بخند اى بدانديش بعد از وفاتش * ز چنگال مرگ ار برستن توانى چه شادى بمرگش كه آخر ترا هم * دهد دور گردون ازين دوستكانى
چون ابيات بانجام رسانيد ، با من گفت : اى پليد ، برادر من چرا كشتى و از بهر چه خيانت كردى ؟ و قصد او اين بود كه با هدايا و توشه‌ها ترا بخانه‌ات بازگرداند و هميخواست كه مرا در آغاز اين ماه بر تو كابين كند . پس آن دخترك شمشير بگرفت و قبضهء شمشير به زمين و نوك آن را به سينه گذاشت و بيفتاد . كه ناگاه نوك شمشير از پشت او بيرون شد و در حال بمرد . و من محزون شدم و پشيمان گشتم . ولى پشيمانى سودى نداشت . پس برخاسته ، بخيمه در
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 497 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى