آمده و آنچه كه در وزن ، سبك و به قيمت ، گران بود ، برداشته ، روان شدم . و از غايت بيم و شتاب كه داشتم ، به كشتههاى ياران خود التفات نكردم . و آن جوان و دخترك را نيز به خاك نسپردم . و اين حكايت من عجبتر از حكايت نخست است كه با آن دختر كه از بيت المقدس دزديده بودم ، روى داده بود .
نزهت الزمان چون سخنان بدوى بشنيد ، خشمش افزون گشت و جهان بچشمش تيره شد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و چهل و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نزهت الزمان چون سخنان بدوى بشنيد ، جهان در چشمش تيره شد . برخاسته ، تيغ بركشيد و بدوى را بكشت . حاضران گفتند كه : در كشتن بدوى ، شتاب از بهر چه بود ؟ نزهت الزمان گفت : شكر خدا را كه مرا زنده گذاشت تا بدست خود ، انتقام از خصم بگرفتم . پس از آن غلامان را فرمودند كه از پاى بدوى گرفته ، بكشند و پيش سگانش بيندازند . پس از آن ، روى به آن دو تن رئيس دزدان كردند كه يكى از ايشان غلامى بود . نام او بپرسيدند و گفتند كه :
حديث براستى بگوى . غلام گفت : مرا نام ، غضبانست . پس سرگذشت خود بيان كرد و آنچه كه او را با ملكه ابريزه ، دختر ملك حردوب روى داده بود ، بازگفت .
هنوز غلام را سخن بانجام نرسيده بود كه ملك رومزان ، تيغ بركشيده ، او را بكشت و گفت : حمد خداى را نمردم تا خون مادر از قاتل بگرفتم . پس از آن روى به رئيس سومين دزدان كرده ، گفتند : تو نيز حكايت بازگو . همانا او آن شتربان بود كه اهل بيت المقدس ازو اشتر كرايه كردند كه ملك ضوء المكان را به بيمارستان دمشق برسانند . و او در مزبلهء گرمابهاش انداخته بود . پس حديث خود را با ملك ضوء المكان از آغاز تا انجام بيان كرد . چون سخن او بانجام رسيد ، ملك كانماكان ، تيغ برگرفت و شتربان را بكشت و گفت : منت خداى را كه از