تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
اين خيانت‌كار ، انتقام بكشيدم . و من اين حكايت را بدينسان كه اين پليد گفت ، از پدر خود ضوء المكان شنيده بودم . پس از آن ملوك با يكديگر گفتند كه : ما را در دل ، آرزوئى جز هلاك عجوز پليد نماند كه سبب همهء اين محنتها او بوده . كيست كه او را حاضر آورد تا خون جد و عم ازو بگيريم و ننگ از دودمان آل نعمان برداريم ؟ ملك رومزان گفت : ناچار او را حاضر آورم . در حال ، كتابى نوشته ، بعجوز فرستاد . در آن كتاب بنوشت كه : ملك دمشق و موصل و عراق در تصرف ماست و سپاه مسلمين شكست خورده‌اند و ملوكشان دستگير گشته ، هميخواهم با ملكه صفيه ، دختر ملك افريدون و هركه از بزرگان روم ميخواهى ، در نزد من حاضر آئيد ، بىاينكه سپاه با خود آريد . كه بلاد به امنيت اندرند و همه شهرها به زير حكم منستند . چون كتاب بعجوز برسيد و خط ملك رومزان بشناخت ، شادان گشت و در حال ، سفر را آماده شد و با ملكه صفيه ، مادر نزهت الزمان و جمعى ديگر از بزرگان روان شدند . همىآمدند تا ببغداد برسيدند . رسول پيش فرستاده ، ملوك را آگاه كردند . ملك رومزان گفت : صلاح در اينست كه ما جامهء فرنگيان بپوشيم و عجوز را استقبال كنيم تا از مكر و حيلهء او ايمن باشيم . پس لباس فرنگيان بپوشيدند . قضى فكان گفت به خدا سوگند اگرنه من شما را ميشناختم ، ميگفتم كه شما از سپاه فرنگ هستيد . آنگاه رومزان پيش افتاده ، با هزاران سوار ، عجوز را استقبال كردند . چون چشمشان به چشم عجوز بيفتاد ، ملك رومزان از اسب پياده شد . چون عجوز او را بديد ، بشناخت و او را در آغوش كشيد . ملك رومزان ، مشتى بر پهلوى عجوز بزد كه از شكستن چيزى نماند . عجوز گفت : اين چه بود ؟ و هنوز سخنش بانجام نرسيده بود كه ملك كان‌ماكان و وزير دندان و سواران بعجوز و يارانش گرد آمدند و ايشان را گرفته ، ببغداد بازگشتند . ملك رومزان فرمود شهر را آئين بندند و نشاط و شادى كنند . پس عجوز ذات الدواهى را بيرون آوردند و كلاه نمدين