چون اين ابيات از خواهر بشنيد ، گريان شد و سخت بگريست و اسب بسوى خواهر بازگردانيد و در جواب ، اين ابيات برخواند :
اى بسا رزمگاه چون دوزخ * كه قضا اندر او درست نرست
نيزه چون حمله خواستم بردن * گشت پيچان مرا چو مار بدست
گفتم اى شاخ مرگ راست گراى * كه بسى دل به تو بخواهم خست
چون ابيات بانجام رسانيد ، با خواهر گفت كه : اگر من هلاك شوم ، تو كس به خود راه مده . دختر گفت : معاذ اللّه ، كه من ترا كشته بينم و كس را تمكين كنم .
پس در آن هنگام ، جوان دست درآورده ، برقع از روى آن ماه رخ بركشيد . گويا آفتاب از ابر بدر آمد . پس جوان ، جبين او را ببوسيد و او را وداع گفته ، رو بما آورد و گفت : اى سواران ، اگر مهمان هستيد ، ضيافت كنم و اگر اين ماهرو را همىخواهيد ، يكيك بمجادلت من آئيد . در حال ، سوارى دلير بمبارزت قدم نهاد . جوان گفت : نام خود و نام پدر با من بگو . من سوگند ياد كردهام كه هركه را نام با من و نام پدر با نام پدر من يكى باشد ، نكشم . آن سوار گفت : مرا نام بلال است . جوان ، او را به اين دو بيت پاسخ داد :
مرا مام من نام مرگ تو كرد * ستاره مرا پتك ترگ تو كرد
هماكنون به خاك اندر آرم سرت * بسوزم دل مهربان مادرت
پس با همديگر حمله كردند . جوان ، نيزه بر سينهء او زد و سنان نيزه از مهره پشت او درگذشت . پس از آن ، ديگرى بمبارزت پيش آمد . جوان به او گفت :
اگر چرخ با من برآرد خروش * بگرز گرانش بمالم دو گوش
بگرز گران بشكنم پيكرش * به نيزه ربايم همه اخترش
پس از آن ، جوان ، او را مهلت نداده ، در حال بخونش آغشت و مبارز ديگر خواست . سوارى بمبارزت قدم نهاد . آن جوان با نيزهء جانستان از خانهء