من در بيان حسن تو حيران بماندهام * حدّيست حسن را و تو از حد گذشتهء
پس از آن ، خوردنى خورده و آب نوشيدم و با جوان گفتم : يا وجه العرب ، من ترا از حقيقت كار خود آگاه كردم . همىخواهم كه تو نيز مرا از حال خود باخبر كنى . جوان گفت : اما اين دختر ، خواهر منست . گفتم : او را بخوشى به من كابين كن . و گرنه ترا بكشم و او را ببرم . جوان ساعتى سر به زير افكند . پس از آن سر برداشته ، با من گفت كه : راست گفتى در اينكه سوارى يگانه و دليرى مردانه هستى . و لكن اگر با من بدينسان جنگ كنيد و مرا كشته ، خواهرم را ببريد ، اين ننگ بر شما بماند . هرگاه شما سوار دلير هستيد ، مرا مهلت دهيد كه آلت حرب بپوشم و تيغ بميان بسته ، نيزه به كف آرم و بر اسب خود سوار شوم . آنگاه من و شما بميدان جنگ درآئيم . اگر من بشما ظفر يافتم . همهگان بكشم و اگر شما بر من چيره شديد ، مرا كشته و اين دختر ، غنيمت بريد . چون من سخن او بشنيدم ، گفتم : انصاف همين است و خلاف كردن نشايد . پس سر اسب بازگرداندم و در محبت دخترك ماهروى ، جنون بر من غلبه كرده بود . چون به نزد ياران بيامدم ، حسن و جمال دختر و پسر را با ايشان بگفتم و ثابتقدمى و شجاعت جوان را بيان كردم كه ميگويد با هزار سوار مقاتله كنم . و هرچه مال بخيمه اندر ديده بودم ، بياران بازنمودم و با ايشان گفتم : اگر اين جوان چنين دلير نبودى ، در اين سرزمين تنها ننشستى . و لكن با شما عهد ميكنم كه هركه اين جوان را بكشد ، خواهرش از آن كشندهء پسر باشد . ياران من به اين پيمان راضى شدند و آلت حرب پوشيده ، سوار گشتند و آهنگ جوان كردند . ديدم كه جوان نيز آلت حرب پوشيده و بر اسب نشسته است . ولى خواهرش در ركاب او آويخته و برقع خود از سرشك ، تر ساخته بود و به برادرش همىترسيد و اين ابيات همىخواند :
تا توانى مكش ز مردى دست * كه به سستى كسى ز مرگ نجست
هركه او را بلند مردى كرد * تا بروز اجل نگردد پست
سر فرازد چو تير هر مردى * كه ميان جنگ را چو نيزه ببست