عيان بديديم كه ناگاه از دور ، مرغزارى وسيع به نظر آمد كه در آنجا خيمهء برزده و اسبى در پهلوى خيمه بسته بودند . ما را پس از نااميدى ، شادمانى روى داد و روان ما بنشاط اندر شد . اسبها بسوى همان خيمه رانديم و آهنگ مرغزار كرديم و من در پيشروى ياران همىرفتم تا بمرغزار برسيديم و بچشمهء آبى ايستاده ، آب بنوشيديم و اسبها سيراب كرديم . مرا نادانى بر آن بداشت كه نزديك خيمه شوم . چون نزديك خيمه رفتم ، جوانى ديدم ساده و بهلال همىمانست و دخترى ماهروى چون نهال سرو در پهلوى او ايستاده بود . جوان را سلام گفتم .
جواب رد كرد . پس گفتم : يا اخا العرب ، با من بگو كه كيستى و اين زهره جبين در پهلوى تو كيست ؟ جوان ، ساعتى سر به زير افكند . چون سر برداشت ، با من گفت : تو بازگو كه كيستى و اين سواران با تو كيستند ؟ گفتم : من حماد بن فرازى هستم كه در ميان عرب ، مرا به جاى پانصد سوار شمارند . و ما از خانهء خود به آهنگ نخجير بدر آمديم . تشنگى بما غلبه كرد . بدر اين خيمه درآمديم كه شايد جرعهء آب در اينجا بيابيم . چون جوان اين سخن از من بشنيد ، به آن پرى پيكر گفت كه : آب از براى اين مرد بيار و خوردنى نيز هرچه حاضر باشد ، بياور .
پس دخترك مانند سرو سهى ، خراميدن گرفت . اندك زمانى غايب بود . پس از آن بازآمد و به دست راست ، جام نقرهء پر از آب خنك و بدست ديگر ، قدحى خرما و شير و قدرى گوشت غزال بياورد . و مرا از بسيارى زيبايى آن دختر ، ياراى طعام گرفتن نماند و بىاختيار گفتم :
اى آتش خرمن غريبان * بنشين كه هزار فتنه برخاست
و اين ابيات نيز برخواندم :
حنّاست آنكه ناخن دلبند رشتهء * يا خون بيدليست كه در بند كشتهء
من آدمى بلطف تو هرگز نديدهام * اين صورت و صفت كه تو دارى فرشتهء
زيب و فريب آدميان تا نهايت است * حورى مگرنه از گل آدم سرشتهء
از عنبر و بنفشهء تر بر سر آمده است * آن موى مشكبوى كه در پاى هشتهء