حكايت آغاز كرد و گفت :
حكايت خيانت اعرابى
اى ملوك جهان ، بدانيد چندگاه پيش از اين ، شبى بدخوابى مرا بگرفت و شب چندان بر من دراز شد كه گمان صبح نداشتم . چون صبح شد ، برخاسته ، شمشير بر ميان بستم و سوار شدم و نيزه به كف گرفتم و قصد نخجيرگاه كردم .
پس جمعى را به راه اندر ملاقات كردم . از قصد من بپرسيدند . من قصد خود بايشان بگفتم . ايشان گفتند : ما نيز ياران توايم . پس همه باهم برفتيم . ناگاه شترمرغى پديد شد . آهنگ شترمرغ كرديم . او بگريخت و ما از پى او همىرفتيم تا اينكه ظهر شد ، و شترمرغ ، ما را به بيابانى بىآب و علف كشانيد كه در آنجا جز صفير مارها و نفير جنيان و فرياد غولان چيزى نبود . چون بدان مكان رسيديم ، شترمرغ از ما ناپديد شد . ندانستيم كه به آسمان پريد يا به زمين فرورفت .
پس ما سر اسب برگردانديم . ديديم كه بازگشتن در آن هواى گرم محالست . پس هوا سخت گرم شد و تشنگى بما غلبه كرد و اسبان ما از رفتن بازماندند . مرگ را