كه طفلان خوردسال و دختران حورمثال را دزديده ، ببازرگان ميفروختم .
ديرگاهى مرا كار همين بود . تا با اين دو خدانشناس يار گشته ، اوباش جمع آورديم و راه ببازرگانان همىبستيم . ملوك گفتند : ترا در دزدى طفلان و دختران ، حكايت عجيبى كه رو داده ، بازگو . بدوى گفت : يا ملوك الزمان ، عجبتر از همه حكايات من اينست كه بيست و دو سال پيش از اين دخترى از دختران بيت المقدس دزديدم كه بسى خداوند جمال بود . ولى جامههاى كهن دربر داشت و پارچهء عبائى كهنه اندر سر . من او را ديدم كه از كاروانسرا بدر آمد و بحيلهء او را بربودم و بر اشترش بنشاندم . و قصد من اين بود كه او را به بيابان نزد عيال خود برم كه در آنجا اشتر بچراند و سرگين جمع آورد . آن دختر سخت بگريست . من نزديك رفته ، او را بزدم و به شهر دمشق بردم . بازرگانى ، او را بديده ، در فصاحت و صباحت او حيران بماند و خواست كه او را از من بخرد و به قيمت او همىافزود تا اينكه به صد هزار دينارش بفروختم . پس از آن شنيدم كه بازرگان ، جامه گرانبها به او پوشانيده ، بملك دمشق هديه كرده . ملك نيز دو برابر قيمت به او عطا كرده . و بجان خودم سوگند كه ملك نيز آن كنيز را به قيمت ارزان خريده .
ملوك را اين حكايت عجب آمد . و نزهت الزمان چون حديث از بدوى بشنيد ، جهان در چشمش تيره شد و فرياد بركشيد و با برادرش ملك رومزان گفت : اين بدوى پليد ، همانست كه مرا در بيت المقدس به حيله بربود . پس نزهت الزمان ، آنچه را كه در غربت از گرسنگى و تازيانه خوردن و خوارى و مذلت به دو رسيده بود ، بيان كرد و با ايشان گفت كه : كشتن اين پليد ، مرا حلالست . پس تيغ كشيد و بسوى بدوى برخاست كه ناگاه بدوى فرياد بركشيد و گفت : يا ملوك الزمان ، نگذاريد مرا بكشد . كه شما را از عجايب روزگار ، حكايتى گويم . كانماكان با نزهت الزمان گفت : اى عمه ، بگذار تا حكايت بازگويد . پس از آن هرچه خواهى بكن . نزهت الزمان از بدوى بازگشت . پس ملوك با بدوى گفتند كه : حديث بازگو . بدوى گفت : اى ملوك جهان ، اگر من طرفه حكايتى گويم ، بر من ببخشائيد . ملوك ، بخشايش را وعده دادند . بدوى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 491
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٩١