كه بدين سرزمين آمدم ، صد بار متاع هند داشتم و ببغدادش همىآوردم . عرب و كرد باهم بر ما بتاختند . مردان ما را كشته و مال بيغما بردند . شرح حال ، همين است . بازرگان ، اين بگفت و بگريست و بناليد . ملك رومزان و ملك كانماكان را به او دل بسوخت و او را رحمت آوردند و با يكصد سوار كه هر سوارى مساوى هزار سوار بود ، بيرون رفتند . بازرگان بدلالت ايشان پيش افتاد . آن روز و شب را تا سحرگاهان برفتند . به بيابانى سبز و خرم برسيدند و دزدان را ديدند كه در بيابان پراكنده گشته و مال بازرگانان بخش كردهاند . پس آن يكصد سوار ، ايشان را احاطه كردند و ملك رومزان و ملك كانماكان بانگ بر ايشان زدند . ساعتى نرفت كه همه دستگير كردند . و ايشان سيصد تن از اوباش اعراب و اكراد بودند .
چون ايشان را دستگير كردند ، مال بازرگانان را گرد آورده و دزدان را بند محكم نهادند و ببغداد بياوردند . پس ملك رومزان و ملك كانماكان بيك تخت بنشستند و دزدان را حاضر آوردند و از بزرگ ايشان بپرسيدند . ايشان گفتند كه :
ما سه تن بزرگ بيش نداريم ، كه ايشان اين جمع را از اطراف گرد آوردهاند . با ايشان گفتند كه : اين سه بما بازنمائيد . بنمودند . آن سه را بگرفتند و ديگران رها كردند و مال ببازرگانان بدادند . آنگاه بازرگان ، دو كتاب بدر آورد : يكى به خط شركان و ديگرى به خط نزهت الزمان . و همين بازرگان ، نزهت الزمان را خريده ، بملك شركان داده بود . پس ملك كانماكان ، خط عم خود ، شركان را بشناخت و حكايت عمهء خود نزهت الزمان بشنيد . كتابى را كه نزهت الزمان نوشته ، ببازرگانش داده بود ، برداشته ، به پيش نزهت الزمان شد و حديث بازرگان را با او بازگفت . نزهت الزمان ، خط خود ديده ، بازرگان را بشناخت و او را به ملك رومزان و ملك كانماكان بسپرد و او را ضيافت كرد و مال بسيار نزد او فرستاد و غلامان و مملوكان بخدمتگذارى او بگماشت . بازرگان فرحناك شد و او را ثنا گفت و سه روز در آنجا بماند . پس از آن اجازه خواسته ، به شهر خود برفت .
آنگاه ملوك ، سه تن رئيس دزدان را حاضر آوردند و از حال ايشان پرسيدند . يكى از ايشان پيش آمده ، گفت كه : مرديم بدوى . و مرا كار اين بوده
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 490
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٩٠